تبليغاتX
حســــــــــــــن زبـــــــــــــــــــل
از ایمیل قبلی استفاده نکنید ایمیل من حسن زبل در جیمیل است hasanzebel@gmail.com
 

 شب یلدا به همه ایرانیان مبارک باد !

مهر رخشا نكوترين چهر است               شب يلدا تولد مهر است

 چونكه از روز اول دی‌ماه                        روز گردد بلند و شب كوتاه

گرچه يلدا شب دی آمده است                نيست پيدا كه از كی آمده است؟

اين همايون شب خيال‌انگيز                    هست در آخرين شب پاييز

بيخ و بن در حماسه گستردست             در نهادش حماسه پروردست

لفظ يلدا اگرچه سريانی‌ست                   شب مهرآفرين ايرانی‌ست

به دری معنی‌اش بود زادن                      زندگانی به ديگری دادن

اين شب تيره و بلند و دراز                       صدفی هست پر ز گوهر راز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

   

پیام تسلیت

آرش صامتی‎پور

دوست، برادر و همدرد عزیزم بابك شجری
از خبر تاسف بار و اندوهناك فوت پدر بزرگوارت دكتر شاد ا... شجری (دكتر جابر) مطلع شدم. صمیمانه با تو ابراز همدردی می كنم و امیدوارم من را نیز در این ضایعه ی اسفناك شریك بدانی.
بابك جان، مطلع هستم كه فرقه ی تروریستی در یك اقدام ضد بشری بار دیگر خباثت و دنائت خود را به نمایش گذارد و نگذاشت برای آخرین بار مرحوم پدرت را ملاقات كنی. در این مورد نیز من و تو با هم همدرد و هم سنگر غربتم. آنچه در جریان فوت پدرم بر من و خانواده ام گذشت شبیه سرگذشت تو است.
بابك عزیز، روز های پیش از فرستاده شدن تو به عراق را بخوبی بخاطر دارم كه پدرت، علی رغم احترام به اندیشمندی تو از طریق تماسهای مستمر تلفنی سعی می نمود روابط و مناسبات درون فرقه را برایت شرح دهد تا شاید بهتر و بیشتر بیندیشی و دست به كاری نزنی كه آینده و امید های تو را تباه نماید.
اما دریغ و درد كه نمایندگان رجوی سخن آزاد را برنتافته و بر نمی تابند، لذا مانع ادامه ی تماس های پدر با تو شدند. هنوز زمزمه های غمناكت در جدایی از خانواده ی مهربان خاله ات را به خاطر دارم و یادم هست كه چگونه سازمان از ترس اینكه حقیقت این فرقه بر تو آشكار شود، به دروغ و به بهانه ی اینكه اعزام تو به عراق حل شده است، تو را از كانادا فراخواندند.
می دانم كه در این سالها همانند سایر دربند های اسیر در فرقه ی رجوی نتوانستی با پدرت صحبت كنی یا تماسی داشته باشی، می دانم كه برایت مقدور نبود برایش نامه بنویسی و یا نامه ای دریافت كنی. می دانم كه مجبور بودی اگر به پدر فكر می كنی فاكت خانواده بنویسی و در عملیات جاری به خود انتقاد كنی و بر خود تیغ بكشی، می دانم كه ...
بابك شجری در كانادا به تحصیل اشتغال داشت. دانشجوی نمونه، آرام، متفكر و فهیم. بابك هیچگاه به روابط فرقه ای درون سازمان تروریستی مجاهدین اعتقاد نداشت. بابك عاشق بود كه به عراق رفت و حرامیان بغداد نشین از این حربه بعنوان بخشی از ابزار جذب نیروی خود بخوبی سود بردند و پس از بستن دست و پای قربانیانی چون من و بابك منكر هر نوع عشقی شدند!
بابك دوست من، به تو تسلیت می گویم، طنین غمبار صدایت را به خاطر می آورم و اشكی که به یاد پدر به گونه ات غلطیده است را می بینم. غم تو غم من است و غم همه ی برادران و خواهران جدا شده از فرقه است.
و نگذاشتند كه پدر را ببینی چون عاطفه در فرقه برای اعضای گرفتار سم تلقی می شود. اینگونه است حكایت همه روزه ی قدرت طلبانی ناچیز و خوار كه در پیشگاه مردم ایران وزنی همچون حشرات خرد دارند، در واهمه از فروپاشی رویای ربع قرن خود برای اعمال قدرت بر جان و مال و ناموس مردم ایران، مانع از آزادی و اختیار اعضای خود گردیده اند.
بابك جان،
بیاد دكتر جابر بر آستان كوه می گرییم...
بر آستان دریا و علف
من را در غم خویش شریك بدان و آگاه باش كه برای آزادی تو سایر دوستانم از بند رجوی ها، اینك با ایمان بیشتر ایستاده ام و خواهم ایستاد.
امید آنكه دیدارمان هرچه زودتر میسر شود.
دوستدار و همرزم تو در آزادی همه ی فرزندان ایران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

جواد فیروزمند در یک تحلیلی خبری اوضاع سازمان مجاهدین بعد از اینکه در لیست ثابت تروریستی قرار گرفتند را بررسی کرده که ملاحظه میفرمایید .

 

خانم رجوی و دست یاری!!!

 

 

 

 

 

بعد از قرار گرفتن مجدد نام سازمان مجاهدین و ارتش به اصطلاح آزادیبخش رجوی- صدام حسین، در لیست تروریسی وزارت امور خارجه آمریکا، سکوتی مهلک بر چارچوب این فرقه قرون وسطایی پدیدار شده است.

ولی ازآنجا که با تمامی زدو بند های موجود نمیتوانستند خود را بی خیال نشان بدهند فرافکنی های شناخته شده و معمول گذشته خود را دست آویز قرار داده و به تقلایی ناهنجارو کودکانه دست یازیدند که چیزی جز عوام فریبی و وطن فروشی نیست.

از کنفرانس مطبوعاتی آقای محدثین  در پاریس گرفته تا پیام" دست یاری" خانم رجوی به دولت مردان بیگانه و پیام های شادباش خانم صدیقه  حسینی وخانم مریم رجوی به مردم عراق! ،میشود این تقلای فروریخته در برگ های سیاست فروشی روز را دید.

شکوه و شکایت به دولت مردان انگلیسی و آویزان شدن خانم رجوی از دامن مبارکه این دولت مردان گواه این شکست تاریخی  و استراتژیکی مجاهدین در قبال مسائل ایران و عراق  است.راستی اگر استمدادی هست چرا از مردم ایران نباشد؟

بیان واژه های استمدادی به اصطلاح فقیهانه خانم رجوی از اوضاع عراق و ایران و استغاثه برای از لیست بیرون آمدن سازمان مجاهدین در قبال وطن فروشی و خدمت به اشغالگران در عراق، چیزی جز ذلت وخواری ،شکست و از هم پاشیدگی هر چه بیشتر  این گروه مافیایی و فرقه ای در زمان حاضر نیست.

خانم رجوی اگر راست میگویند چرا کبوتر به ظاهر صلح و آرامش و دموکراسی مطلوب خود را در عراق پرواز میدهند؟.از نظر مردم ایران و مردم عراق شما بار خیانت خود را به تکوین و تکامل مورد نیازتان رسانده اید و خوب است که دست های ناپاک همان مردم و دولت مردان غیور انگلستان را برای جزغاله کردن نهایی  خود بفشارید.

اگر "سیاست درست در قبال ایران و عراق"! همان باشد که خانم رجوی در پیام دوراندیشانه و خیر خواهانه خویش به دولت مردان اجنبی بیان فرموده اند.خب چه جای حاشا برای وطن فروشی و بیگانه پرستی است؟شما که این سیاست را در 20 سال گذشته با پشتیبانی "سیدالرئیس صدام حسین" به اجرا در آورده بودید!پس چرا موفق نشدید؟چرا دموکراسی را به مردم عراق به ارمغان نیاوردید؟ و اکنون درغیاب سید الرئیس مرحوم چه چیز نوینی را  میخواهید به مردم عراق ارزانی دارید؟و حال چرا در چنین شرایطی ادعا میکنید که دنیا وارونه شده و به کام تان نیست؟راستی شما با این همه جنایت بر علیه اعضای خود و مردم عراق در زمان صدارت صدام حسین دلسوز تر از هر دایه ای به مردم عراق شده اید؟ بهتر نیست  به فکر مردم خودتان باشید!!!؟

ولی واقعیت این است که شما  در مارش عزای فروپاشی نهایی خود، با طبل هایی که بصدا در آمده اند جزدست نیافتن مردم عراق به دموکراسی واقعی چیز دیگری را دنبال نمیکنید.و با آگراندیسمان دستگاه های تبلیغاتی خود،ابلحانه تهدید ملایان درعراق را صد بار خطر ناک تر از بمب اتمی در ایران در بوق و کرنا می دمید! .وبا یک فرافکنی ابلحانه به التماس نیروهای اشغالگر آمریکایی فرو خزیده و با مشروعیت بخشیدن به اعمال آنها در عراق عاجزانه التماس دعا دارید که نگذارند مردم واقعی عراق در تعیین سرنوشت خود  دست داشته باشند.

شما که 65 درصد مردم شیعه عراق و نمایندگان واقعی  شان را مزدور رژیم ایران قلمداد میکنید چه جای تبریک و تهنیت و صف وعده ای شما برای" دموکراسی از تهران تا دمشق"  به آنها وجود دارد؟خانم رجوی شما و فرقه مافیایی و قرون وسطایی تان آزمایش تاریخی خود را در دوران صدام  حسین به مردم عراق و به مردم ایران پس داده اید و نیازی به التماس دعای دولت مردان انگلیسی و اشغالگران آمریکایی  نمی باشد.! مطمئن باشید که مردم عراق از تجربه وطن فروشی شما به نحو احسن استفاده  خواهند کرد و دیگر بار در برابر عوامفریبی های کودکانه شما سفره دلشان را برایتان  باز نخواهند کرد.شما به اندازه کافی در تشدید هر چه بیشتر غدر و خیانت به آنها کمک لازم و کافی را کرده اید!آیا فراموش کرده اید که هنوز شمشیر آقای مسعود رجوی که به تبرک سید الرئیس آلوده شده بود در قلب مردم عراق بعنوان یک زخم تاریخی هنوز باقی مانده است؟دست مریزاد!!!

راستی چرا احساس میکنید که "بهترین سیاست در دنیا " همانی است که شما اظهار میدارید؟ آیا این توهم فرو ریخته در برگ های پائیزی و تلاشی سازمان شما نیست؟شما چه گلی بر سر مردم ایران زده اید که بتوانید بر سر مردم عراق بزنید؟مردم عراق بدون شما به آرامش و دموکراسی واقعی دست پیدا خواهند کرد و در این رابطه نیازی به راهنمایی های دوراندیشانه شما ندارند!.پس از کرسی خود طلبیده پایین آمده و از توهم خود کوتاه بیایید!

بگذارید واضح تر بگویم ؛ شما با تمامی سیاست های مردم فروشی تان نه تنها هیچ تاثیرمثبتی در روند دموکراسی و خوشبختی برای مردم عراق ندارید.بلکه مردم عراق دیگر بازیچه دست های شما و سازمان تان قرار نخواهند گرفت.و این را شما در آینده بوضوح خواهید دید.همانطور که گذشته نکبت بار شما نشان داده است ،شما جز بدبختی روزافزون و صحه گذاشتن بر اعمال اشغالگران ارمغان دیگری برای مردم عراق ندارید و آنها نیز بخوبی دست عوامفریبی شما را خوانده اند!همانطور که دولت مردان انگلیسی و آمریکایی به خدمات خیریه 20 ساله شما به مردم عراق  واقف هستند !به شما نیز دست یاری خواهند داد!!! و این مبارک تان باشد البته اگر کوته بینانه و کودکانه بیاندیشید؟

نکته دیگری که میخواهم توجه شما را به آن معطوف کنم  شانتاژحامی تراشی 3 میلیون نفری شما در عراق میباشد!ازآنجا که شما و خانم صدیقه حسینی اعلام کرده اید که مردم عراق بصورت گسترده در انتخابات شرکت کرده اند خوب است که با سازماندهی هایتان و سازمان تراشی هایتان برای عراق(به کتاب "سازمان مجاهدین یکی از عوامل حیات تروریزم در عراق" مراجعه کنید) خود را در انتهای این انتخابات مورد محک واقعی قرار بدهید!در واقع با اینکه همگان میدانند که شما چه بلوف غیر سیاسی و غیر واقعی زده اید باز برای خودتان خوشایند خواهد بود که گوشه ای از واقعیت موجود را در منظر دیدگان خود قرار داده و دیگر از آن فرار نکرده و آن را وارونه جلوه ندهید.البته اگر چشم بصیرتی داشته باشید!؟

در 2سال گذشته سازمان مجاهدین ورهبری آن در اروپا بزرگترین خدمت را به نیروهای اشغالگر در عراق کرده اند.حتی مرزهایی را در نوردیده اند که با دوران صدام حسین نیز غیر قابل قیاس است.در این دوران سازمان مجاهدین ورهبری آن به تمامی نیازهای همان ببرهای کاغذی پاسخ مثبت داده اند و به اندازه کافی خدمت کرده اند.ولی فرآیند تمامی این ارزان فروشی ها دوباره چیزی جز ابقای سازمان مجاهدین و اعوانش در لیست تروریستی بین المللی نبوده است.راستی چرا نتیجه بر وفق مراد مجاهدین و خانم و آقای رجوی نبوده است؟

این سرنوشت تاریخی و محتوم عقب مانده ترین فرقه مافیایی در قرن حاضر است.حال چه آقای رجوی در برابر نیروهای اشغالگرعراق دامن بپوشند ،چه خانم رجوی دست یاری به سوی دولت مردان انگلیسی و ... دراز کنند؛چیزی جز فروپاشی مطلق در انتظارشان نیست.و دور نیست روزی که چهره واقعی و ضد بشری این فرقه مافیایی در اقصی نقاط جهان به نمایش درآید!. از کوزه همان طراود که در اوست!!!

 

 

2005/12/18

فرانسه

جواد فیروزمند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

به نظر میاید که روز رها شدن کسانی که به دست مجاهدین در عراق ودر پادگان اشرف اسیر شده اند نزدیک باشد .

 سازمان مجاهدین برای فرار تعدادی از افراد سطح بالایش در این قرارگاه از محاکمه تا امروز به شیوه های مختلف نزدیک به ۳۸۰۰ نفر را در این پادگان در اسارت نگه داشتهَ اما امروزه با انجام انتخابات عراق ، با رفتن سازمان در لیست دائمی تروریستی توسط آمریکا و با اظهار نظرهای صریح مقامان عراقی روز رها شده اسرای اشرف و محاکمه سران این فرقه تروریستی نزدیک باشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

تشکیل  " انجمن نجات خانواده  "   را  در سوئد به بانیان این انجمن تبریک میگویم و امیدوارم در این امر خیر یعنی کمک به خانواده هایی که به خاطر فرقه فاشیستی مجاهدین آسیب دیده اند موفق باشند

به چند عکس از برگزاری جلسه افتتاحیه این انجمن نگاه کنید

در این مراسم مجاهدین سعی داشتند که با شلوغ کاری جلسه را بهم بزنند که با مراقبت پلیس و هوشیاری برگزارکنندگان تلاشهای آنها نقش برآب شد  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

با تبریک به متاسبت تشکیل انجمن نجات خانواده د رسوئد این هم چند عکس از برگزازی جلسه معرفی این انجمن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

اکنون این افسران امریکایی هستند که عمیقا از مناسبات فرقه ای مجاهدین آگاهی دارند .

نزدیک به سه سال است که نظامیان امریکایی ، ارتش مجاهدین را در محاصره خود دارند و روابط آنان را کنترل می کنند تا آمادگی لازم را برای مقابله با آنچه که رفتار غیرعادی    می دانند ، داشته باشند .

افسران اطلاعاتی امریکا که مسئولیت تحلیل رفتارهای نیروهای مجاهدین را بعهده دارند در ابتدا قادر به درک و فهم نوع مناسبات مجاهدین در قرارگاه اشرف نبودند ، لازم بود تا برای پیشگیری از انحراف در برداشتهای خود به نیروهای ناراضی مجاهدین که اکنون از سازمانشان جداشده و در اروپا اقامت گزیده اند مراجعه کرده تا با مصاحبه گیری از آنان ، با ادبیات و فرهنگ مجاهدین آشنا گردند .

قابل تصور نبود که در دنیای متمدن امروزی هنوز کسانی باشند که پیرو آئین غارنشینان بوده و ایدئولوژی عقب افتاده خود را برای جهان راهگشایی  بی بدیل بدانند !

گروهبان کهنه کاری اهل نیوجرسی امریکا معتقد است که چنانچه نیروهای مجاهدین از زیر سلطه فرمانده هایشان خارج شوند و درکلاسهای روزانه ایدئولوژیک ، اجازه ندهند تا برمغزشان بیگانه ای تسلط یابد و این جسارت را داشته باشند که در عملیات قهقرایی موسوم به " عملیات جاری " بجای اینکه  دائما از خود انتقاد کنند و به صلیب آویزان شوند تا بخشوده گردند ؛ به اشتباهات ِ استراتژیک  فرماندهان خود اشاره نموده و از همه مهمتر در جریان اعتراف گیری که نام " غـسـل " ( پاکیزه کردن ) برآن گذاشته اند شرکت نکرده و به این روش قرون وسطائی و غیرانسانی تن در ندهند ، آنگاه گامهای اولیه برای رهایی خود از روابط فرقه ای برداشته اند .

این کهنه سرباز امریکایی معتقد است که نیروی شورشگری که قصد رهایی از قلعه ارتجاعی اشرف را دارد باید در گام بعدی به خود و دوستانشان این امیدواری را بدهد که در بیرون از این قلعه ، دنیایی حقیقی وجود دارد و بیشمارند مردمی که آنها را دوست داشته و حاضرند برای ورود آنان به مناسبات انسانی آنان را در آغوش گیرند .

مجاهدین برای کنترل نیروهای خود ، افراد را در مناسبات و تفکرات فرقه ای ، اسیر       می کنند ، در واقع هر مجاهدی آموخته است که اوج تکاملش در میزان وادادگی به فرقه است و هرآنچه در مرامنامه ایدئولوژیک ، خوب شستشو شده باشد بیشتر قابل اعتماد است ، برای رسیدن به این قـُـلـه ابتدا فرد را از خود بیگانه و با دنیای بیرون فاصله می دهند و در یک پروسه کوتاه مدت این فرد به یک " عنصر تشکیلاتی " تبدیل می شود تا بمانند ابزاری که اراده ای از خود ندارد ، در دست دیگران نقش آفرینی کند .

مجاهدین بشدت از خودآگاهی نیروهایشان ( رجعت ) وحشت دارند و مرز حقیقی ایدئولوژیک را در تمکین بی چون و چرا از محورهای تئوریزه شده ای " انقلاب "           ( انقلاب ایدئولوژیک ) می دانند که همواره در راس مجاهدین و بنا به ضرورتها و نیازمندیهای سازمانی طراحی میگردد و سپس با رنگ و لعابی ازاسلام ، آن را در درونشان تزریق می کنند و البته خود را در بیرون از خودشان مدره و دمکراتیک جلوه می دهند تا راهبندی بر کژراهه آنان بوجود نیاید .

مجاهدین بصورت سیستماتیک یادآور می شدند که هرکس از مجاهدین جداشود در ورطه نابودی گرفتار خواهد شد تا ترسی ملموس را در درون نیروها ایجاد کنند، این ترس که گاه با تمسک به زجر و شکنجه بازگشتیهای به سرزمین مادری آغشته می شد ( داغ و درفش ) و اکنون با برچسب مزدوری و خیانت ( مزدور وزارت اطلاعات رژیم ) ادامه دارد ،     بشکل قابل تصوری ناکارآمـد شده و رنگ باخته است ، گروههایی از قرارگاه اشرف فرار کرده اند و اگر فضائی بدور از تحریک و کلاسهای شستشوی ایدئولوژیک مجاهدین بوجود آید ، بی شک مادرانی فرزندانشان را در آغوش خواهند کشید و انسانهایی از بند جادوگران رها خواهند شد .

نزدیک به سه سال است که فرماندهان نظامی و ایدئولوژیک مجاهدین ، سلاح و تنها حامی دولتی خود ( صدام حسین ) را از دست داده اند ، سـر ِ تشکیلات ( مسعود رجوی ) در نقطه نامعلومی از عراق تحت کنترل می باشد و بقیه مقامات مجاهدین به اروپا گریخته و نیروهای دست چندم خود را بعنوان سمبل مجاهدین و ارتش آزادی در عراق گذاشتند تا در جماعت مخالفین رژیم ( اپوزیسیون ) خود را شکست ناپذیر جلوه دهند ! ، افراد شناخته شده اشرف هر کدام پاسپورت اروپا و یا امریکا را دارند تا چنانچه شرایط سخت تری پیش آمد مشکلی در ترک اشرف نداشته باشند .

اکنون در درون قلعه اشرف چشمه ای سرباز زده و افراد جرات سئوال کردن پیداکرده اند ؛ آنها بر روابط پیچیده فرقه ای اعتراض برده و بر استراتژی شکست خورده ارتش نقب میزنند و در آرزوی روزی بسر می برند که ناجیان سازمان ملل از راه رسیده تا آنان را از اسارت ذهن و جسم نجات دهند ، آنها دیگر دانش آموز ِ خوبی برای معلم ایدئولوژی اشان نیستند و هرگز باور ندارند که با اتهامات مجاهدین آلوده می شوند ؛ مثالی ایرانی              ( ضرب المثل ) می گوید : کـی شود دریـا به پـوز سـگ نجس .!

 

تلخیص و ترجمه از ؛

مریم خوشنویس

2005-12-11

 

 

  • برگرفته از مقالات اینترنتی سازمانهای غیردولتی خارجی در عراق
  • مطالب داخل پرانتز از نگارنده است .
  • قسمتهایی از مطالب انتخاب شده مستمرا ترجمه و ارائه میگردد .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

کنفرانس مطبوعاتی کانون خانواده در سوئد

تشکیل انجمن کانون خانواده در سوئد را برای بیان بیشمار نقض حقوق خانواده در سازمان مجاهدین را به دست اندرکاران این انجمن تبریک میگویم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 کنفرانس مطبوعاتب در سوئد

برگزار شد


عنوان این کنفرانس


سوءاستفاده از زنان و کودکان و نقض حقوق بشر در مجاهدین خلق بود

و همچنین"انجمن کانون خانواده" معرفی شد.
این انجمن جدید، مستقر در سوئد، به منظور پژوهش و شناساندن شرایط زنان و کودکان در داخل سازمان مجاهدین خلق تشکیل شده است.
در این کنفرانس انجمن کانون خانواده موارد بی‎شمار نقض حقوق بشر توسط مجاهدین خلق در کشورهای غربی را فاش نمود.
در سال 1991، اسکاندیناوی به پایگاه اصلی برای کودکانی تبدیل شد که از پایگاه‎های نظامی مجاهدین در عراق تخلیه شده بودند. این کودکان در آن کشورها، خارج از کنترل نهادهای دولتی به فرزندی پذیرفته و پرورش داده شدند، و این امر به آسیب و سوءاستفادۀ از خیلی از این کودکان منتهی شد.
این کنفرانس نشان داد که نقض حقوق بشر توسط مجاهدین خلق در اروپا مستقیماً توسط رهبران این فرقه، مریم و مسعود رجوی، دستور داده شده بودند.
گروهی از سخنرانان  این کنفرانس :

آلن شوالریاس، روزنامه‎نگار فرانسوی و مؤلف کتاب "زنده سوزانده شده"

- آن سینگلتون، عضو بریتانیایی سابق مجاهدین و مؤلف "ارتش خصوصی صدام"

- بتول احمدی، خانوادۀ اعضای مجاهدین و عضو بنیانگذار "انجمن کانون خانواده"

علاوه بر این، اعضای سابق برای پاسخگویی به سؤالات، حاضر بودند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

سازمان مجاهدین به شدت برای ویرانی بینادهای خانواده و عشق و زندگی تلاش میکند. از طرفی با دادن اسناد جعلی به دنبال به هم زدن عواطف خانوادگی است که جدا شده ها پیدا کرده اند و از طرفی هم در عراق پادگان اشرف را بصورت قلعه ای بی روح در آورده است

این شعر ترانه ای است  به اسم  اسیر که قیصر خوانده اما انگار زبان حال مجاهدینی است که در اشرف هنوز هم اسیر هستند 

نگو که دل اسیره اینجا می خواد بمیره
بیا که پر بگیریم تو این قفس نمیریم
اینجا دلای مردم تو سینه قلوه سنگه

حتی میون دخترا با مادرشون جنگه
حتی میون دخترا با مادرشون جنگه

اینجا همه قناریا از دست غربت دلا
پر کشیدن و رفتن تو این قفس نموندن
اینجا دلای خسته حتی پرای بسته
تو زندون کدورت یه لحظه وانمیشه
نگو که دل اسیره اینجا می خواد بمیره
بیا که پر بگیریم تو این قفس نمیریم
اینجا دلای مردم تو سینه قلوه سنگه

حتی میون دخترا با مادرشون جنگه
حتی میون دخترا با مادرشون جنگه

اینجا حرف یه رنگی تو سینه های سنگی
تو لحظه های وحشت یه لحظه جا نمیشه
از آدمای سنگی بس که دارن دو رنگی
دارم آتیش می گیرم دلم می خواد بمیرم
نگو که دل اسیره اینجا می خواد بمیره
بیا که پر بگیریم تو این قفس نمیریم
اینجا دلای مردم تو سینه قلوه سنگه

حتی میون دخترا با مادرشون جنگه
حتی میون دخترا با مادرشون جنگه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

سمفونی مرگ ...

 

درشهر غبار گرفته اشرف ، صدای پای مرگ را که از آشه ویلن              ارتش باسارت درآمده صدام به گوش میرسد ، بوضوح می شنوید .

 

 

 

وقتی قرار است دیواری بریزد و کاخی ترک بردارد و انحلالی صورت پذیرد ! ، کافی است گوشی شنوا داشته باشید تا صدای سمفونی مرگ را که از دیواره های ضخیم و اما پوسیده آن بیرون می زند را بشنوید !

 

قرارگاه  نظامی که با سقوط فرمانده بالا بلندی همچون صدام  و با غیبت رهبرعقیدتی اش ، یک شبه به شـهـر ی غم زده  تبدیل می شود ، باید هم که ویلن ، جای کلاشینکوف را بگیرد و رژه های نظامی جای خود را به کنسرتهای سازمانیافته دهد که این سنت عنکبوت است که در خواب هم سمفونی می بافد !

 

استراتژی مجاهدین در قلعه ای به وسعت ِ قرارگاه اشرف عینی گردید و به یـُمن ِ توجهات بی شائبه ولینعمت مجاهدین ، به پادگانی خصوصی برای حزب بعث مبدل شد تا هم  راهگشائی برای استراتژی جنگ افروزانه مجاهدین باشد و هم از این طریق اجاره منزل به صاحبخانه پرداخت گردد.. !   اکنون نه از آن پدرخوانده ، قدرتی باقیمانده و نه از آن طفل ِ یتیم شده ای که به سکوت در غیبت ، روانه شده است ، خبری می رسد !

 

مارش عزا در ماتمکده مجاهدین بصدا درآمده و نیروهای اسیر شده برای رهایی یافتن از قیودات ِ فرقه ای ؛ خود را نیازمند مجامع حقوق بشری       می دانند تا آنها را از شر عملیات جاری ؛ غسل ؛ هژمونی ؛ دال و پذیرش تحمیلی طلوع بجای غروب ، آزاد نمایند ، بامید رهائی ..

 

نکته بین

Dec.05

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

شگفتی

 

ببين چگونه،
                 "عاشقی

                                 طناب ِ
دار مي شود!
و آرزوي رستن از،
كلافِ زيست
مَرِگي،
نشانِ راهِ س
نگلاخِ ِ سنگبار می
شود!
ببين!

ستاره سنگ مي شود
سكوت سايه صدا
سپيده مي دمد
و ، روز،
            
چراغ كارزار می شود!
ببين!


دروغ بود خواب هاي كودكي
و خنده گياه و آب و آفتاب
كلاغ ها برا
ی هيچ
كس
                              
خبر نمی برند
حباب ها
ی خواب های
كودكی شكسته است

كجـــــاي اين جهان نشسته ايد
هان؟

مرا بخوان
مرا بخوان ز تنگناي خوابراه ِ خامشی
كه هيچ
ام آش
نا نمانده است.

***

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 


< کاش...
به قولی،
کاش می‌شد سه چیز را از کودکان یاد می‌گرفتم
ـ یا این که ـ
سه چیز را از کودکی‌ام فراموش نمی‌کردم:
۱) بی‌دلیل شاد بودن و پای‌کوبیدن
۲) همیشه سرگرم کاری بودن و بیهوده ننشستن
۳) حق و خواسته‌ی خود را با تمام وجود خواستن و فریادزدن.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

قصه بابا امان داستان بلندی است از درد و رنجی که درسازمان مجاهدین در جریان است یک داستان واقعی با اسامی واقعی که آن را جواد فیروزمند نوشته است هنرمندی با روحی حساس که بعد از بیش از بیست سال همراه با مجاهدین توانسته خودش را از دست آنها برهاند او نویسنده شاعر و نقاش توانمند ی است . این داستان در چندین  قسمت در سایت های مختلف منتشر شده اینجا شما همه داستان را یکجا میتوانید بخوانید

قصه بابا امان   

این نوشته را به رضا ایزانلو و کبوتران عاشق میهنم ایران تقدیم میکنم.آنها که نه به تقدیر و نه به انتخاب خود؛ بل، به اجبار سالیان جوانی عمر خود را در چنگال یکی از پلید ترین فرقه های تاریخ ایران و جهان اسیر بودند.

این سرگذشت غم انگیز؛ یکی ازهزارو یک نمونه ای است که سازمان مجاهدین خلق به اجبار(البته با زور و تهدید)  برای دیگران رغم زده است.هنوز اسیران دربند دیگری هستند از این نمونه در سازمان مجاهدین !

2005/11/26

فرانسه

جواد فیروزمند

                        آرزو

توی خونه می پیچید بوی سمن

مثل بیداری عشق تو به من

تن من خاک ره عشق توبود

 

شب مهتاب می بارید اشک گل آ

مثل بارون که می زد تو گلدون آ

دل من تشنه و معشوق تو بود

یه روزی که آسمون خنده هات

پشت لب های قشنگت می بارید

یه روزی که خاطرات کوچه ها

توی چشمای سیاهت می تابید

مثل موج آ لب دریا چه خموش

من و تو، تو آرزو و جنب و جوش

اما دست آی سیاه این شب آ

تو رو با ساحل من غریبه کرد

ابرای تیره رو زد رو پلک ماه

من و چشمای تو رو بهونه کرد

توی باغ دل من جوونه بود

یه زمستون بلند هدیه کرد

حالا من موندم و شب های سیاه

توی تنهایی و غربت چه تباه

توی سلول ،توی بند،تو زندون آ

توی زنجیر،زیر دست گزمه ها

دل من هم نفس چلچله ها

پر کشیده از میون میله ها

تا ببوسم دمی از باد صبا

بزنم بوسه به خاک عشق تو

اینه آرزوی پاکم واسه تو  

پائیز سال 1380 در قرار گاه باقرزاده ( جاده بغداد – رمادی) بودم. جلسات و نشست ها ی چهار ماهه" طعمه" با حضور مسعود و مریم رجوی  به اتمام رسیده بود و یکان ها در حال آماده شدن برای بازگشت به قرارگاه های سابق خود بودند.

یکان ما نیز در حال آماده شدن برای بازگشت به قرارگاه موزرمی (در شهر العماره- عراق) بود.

روزهای بعد از دستگیری،روزهای شکنجه و زندان ،روزهای محاکمه ، تحقیر،سرکوب و محکومیت های اعدام به اتمام رسیده بود و من دردناک ترین روزهای زندگی خودم را در این شش ماه سپری کرده بودم.

در یک مصالحه با مسعود و مریم رجوی و مهوش سپهری ، از 8 سال زندان و اعدام توسط سازمان رجوی جان سالم بدر برده بودم .یکی از شروط عدم اعدام من ، بازگشت به تشکیلات بود و این بار مرا به قرارگاه زهره قائمی(بنام موزرمی) در شهر العماره منتقل کرده  بودند.و بقیه عمرم را می بایست در این تشکیلات و در این شهر جزامی سپری میکردم.

وقتی هادی نخجیری مرا به عنوان نفر جدید الورود به نفرات یکان اش معرفی میکرد ، تعدادی از آنها زیر عضو بودند و عملا از سرگذشت من اطلاعی نداشتند .اما نفرات دست چین شده قدیمی یکان که مرا از سالیان پیش می شناختند، چکش معلقی در بالای سرم بودند تا درصورت بروز هر گونه خطایی از جانب من  ، برسرم فرود بیایند ومغزم را متلاشی کنند.

با تنی مجروح و زخم خورده کل نفرات یکان را زیارت کردم! . اولین بار رضا ایزانلو را در همین یکان دیدم .جوان ساکت و آرامی بود. به نظر میرسید حدودا 22 سال سن داشته باشد.هادی نخجیری می گفت که علی بجنوردی (اسم مستعار رضا ایزانلو ) در انقلاب اش موفق نبوده و عملا مشکلات جدی در رابطه با زن و زندگی دارد. نمی خواهد انقلاب کرده و طلاق بدهد و به همین دلیل چهار چشمی مواظب اش هستیم که دست از پا خطا نکند.

من تمام موضوع را در رابطه با رضا فهمیدم ولی از سرگذشت اش اطلاعی نداشتم.با همین میزان آشنایی ، وبا نفرات یکان جدید به شهر العماره واقع در 350 کیلومتری جنوب بغداد برگشتیم.

بدلیل فراری که  ازدست سازمان در بغداد داشتم ،رجوی در برابر 4000 تن برای من حکم اعدام صادر کرده بود و بهمین دلیل تمامی مواضع مسئولیت ام را در سازمان از دست داده بودم و این بار در یکان هادی نخجیری که یک یکان زرهی بود بعنوان نفر صنفی یکان (یکان آنموقع متشکل از2تا 21 نفربود) سازماندهی شدم و از این بابت خیلی راحت و آسوده بودم که دیگر رده و قپه ای از رجوی ندارم.

هادی و تمام افراد قدیمی سازمان را که در آن یکان بودند ، می شناختم .درواقع این یکان بگونه ای طراحی شده بود که مراقب چند نفراز جمله من هم باشند.

سال 1380 مسعود و مریم رجوی دوران آمادگی برای عملیات سرنگونی را اعلام کرده بودند و کل نفرات یکان میبایست شب وروز شان را برای این کار میگذاشتند.

بهارسال 1381بدلیل شرایط سیاسی منطقه  و تهدیداتی که آمریکا بر علیه عراق میکرد،تشکیلاتا دستور داده شده بود که کلیه قرارگاه ها محل های خود را ترک کرده وبا کلیه تجهیزات و زرهی به قرارگاه اشرف برگردند.یکان ما نیز به قرارگاه اشرف منتقل شد.

در این دوران مرا بعنوان دیدبان به یکان توپخانه منتقل کردند.وظیفه من در عملیات ،دیدبانی در خط مقدم و همراه با یکان های جلودار بود.رجوی طرح خوبی را برای ذبح تشکیلاتی ام انتخاب کرده بود.و عملا به این شکل می خواست هنگام شروع عملیات سرنگونی صدام توسط نیروهای آمریکایی سرم را به باد بدهد.و من خیلی خوب به این نکته اشراف داشتم.تا آنموقع چندین بار طرح فرار داشتم ولی در نهایت تصمیم گرفتم که بمانم و روز احتظار فرقه رجوی را در عراق ببینم .

روزهای آمادگی برای عملیات سرنگونی که تا تاریخ25 اسفند سال 1381 به طول انجامید ، روزهای سوءاستفاده رجوی از تخصص های علمی و فنی من نیز بود.

آماده سازی و تعمیرات خودروهای مهمات بر،آماده سازی و تعمیرات موشک انداز های کاتیوشا اورال روسی و داک رومانیایی ،آماده سازی و تعمیرات خودروهای یخچالدار و سیستم های تبرید و تجمید و یخسازی ،آماده سازی و تعمیرات توپ های 130 م.م بعلاوه نصب مهمات گذار اتوماتیک روباتی روی توپ های 130 م.م و نصب موشک انداز های 122 م.م کاتیوشا روی مهمات بر های ام113 آمریکایی ، ازجمله کارهایی بود که باید انجام میدادم.

انجام این گونه کارها در درون تشکیلات برای من که عنصر فراری و متمرد از سازمان بودم بدون تعارف و اجباری بود.و عملا به من ابلاغ میشد که این کار را باید انجام بدهم و حق هیچگونه چون و چرایی را هم ندارم. و من تمام این سختی ها و سوءاستفاده ها را تحمل میکردم تا روز موعود فرا برسد.

در تاریخ 26 اسفند سال1381 بدلیل تهدید به  شروع عملیات نیروهای آمریکا در عراق از قرار گاه اشرف به کوه های جبه داغ واقع در شهر جلولا از استان دیالی (هم مرز با ایران) منتقل شدیم و تمامی وسایل و محل های استقرار نفرات را در کوه های جبه داغ (حوالی شهر جلولا) استتار کردیم . با اینحال وقتی نیروهای آمریکایی به آن منطقه حمله کردند از دست نیروهای آمریکایی درامان نبودیم ودر روزهای سقوط صدام در بغداد ، بخش زیادی  ازامکانات ،خودروها ، زرهی ها و کلیه قرارگاه های سازمان در شهر های مختلف عراق ، زیر حملات هوایی نیروهای آمریکایی و انگلیسی بطور کامل نابود شدند(بجز اشرف که فقط چند نقطه از آن بمباران و نابود شد).و بالاخره صدام بزرگ ترین حامی و تکیه گاه اصلی جنایت های فرقه رجوی در عراق سقوط کرد.و این برای سازمان رجوی عزای مرگ بود.

بعد از استقرار نیروهای آمریکایی در کلیه مناطقی که مجاهدین استقرار داشتند ،ابتدا به قرارگاه ذاکری (پادگان تخلیه شده  فرماندهی سپاه دوم عراق در منطقه جلولا) و سپس به قرارگاه اشرف منتقل شدیم.کلیه نیروهای سازمان واخورده ودر بلاتکلیفی  بودند.

تابستان سال 1382 در قرارگاه اشرف بودیم و سازماندهی یکان ها دستخوش تغییرات زیادی شد.از آنجا که در منطقه جنگی فرار نکرده و مانده بودم ، میزان بیشتری نسبت به قبل رویم حساب باز کرده بودند و در همین دوران از آنجا که دیگر به من تحت مسئول میدادند در خواست کردم که رضا ایزانلو را نیز تحت مسئولیت من در بیاورند ولی تشکیلات و زهره قائمی که فرمانده FM4 بود، بشدت با این مسئله مخالفت کرد و من می دانستم که چرا مخالفت میکنند .

جنگ  من با سازمان مجاهدین در رابطه با رضا ایزانلو  تا بهار سال 1383 طول کشید . در فروردین سال 1383 بعد از نشست ها و اعتراضات بسیار، بالاخره زهره قائمی را تهدید کردم که اگر به خواسته ام پاسخ مثبت ندهد از سازمان جدا شده و به نیروهای آمریکایی پناهنده خواهم شد .

وقتی در یکی از نشست ها رودروی زهره قائمی قرار گرفتم ، گفتم یا رضا ایزانلو را تحت مسئولیت من در می آورید ،یا اینکه از سازمان جدا میشوم.زهره قائمی از من سئوال کرد و گفت که چرا ؟ چرا این همه روی این مسئله اصرار داری ؟پاسخ دادم بدلیل بلایی هایی که سر ا ین فرد در تشکیلات آورده اید ! و شما این را بخوبی می دانید .

رویارویی من با زهره قائمی 6 ماه طول کشید و آخرین بار  4 ساعت نشست انفرادی حول این موضوع داشتم و در نهایت زهره قائمی که سازمان را نمایندگی میکرد با کسب تکلیف و مشورت با مژگان پارسایی مسئول ا ول وقت سازمان مجاهدین ، شکست خورده و رضایت داد.

روز بعد مخفیانه سراغ رضا رفته و موضوع را به ا و گفتم و با هم جشن گرفتیم.

در اولین گام موفق شده بودیم و بر اساس طرحی که از قبل داشتم به اولین هدف دست یافته بودم.

مدتی بعد رضا تحت مسئول من بود و همین عامل باعث شده بود که بدون رعایت پروتکل های ظاهری و اتهمام  محفل زدن در تشکیلات، با رضا تماس برقرار کرده و ازتمام  سرنوشت او مطلع شوم.سرنوشتی دردناک که مسبب اصلی آن رجوی و فرقه اش بود.

بعد از مدتی که نیروهای آمریکایی در قرارگاه اشرف مستقر شده بودند ،فرماندهی نیروهای آمریکایی از طرف پنتاگون و وزارت امورخارجه آمریکا  به سازمان رجوی ابلاغ کرده بود که برای تعیین استاتو و در ادامه آن شناخت اعضاء سازمان، می خواهد با تک تک افراد در خارج از قرارگاه اشرف مصاحبه خصوصی داشته باشد.کل فرماندهان و تشکیلات سازمان در تب و لرز بسیار عجیبی فرو رفته بودند و این احتمال وجود داشت که تعداد خیلی زیادی از ناراضیان دیگر به قرارگاه اشرف برنگردند و به نیروهای آمریکایی پناهنده شوند.این بزرگترین خطر برای تشکیلات فرقه رجوی در آن مقطع  بود و بهمین دلیل طی دو هفته نشست های پیاپی اقدام به توجیه اعضاء سازمان نمودند.نفرات سازمان در مصاحبه های اختصاصی با نیروهای وزارت امورخارجه آمریکا می بایست از عملکردهای 40 ساله سازمان دفاع میکردند و برای آمادگی با چنین شرایطی جلسه های پرسش و پاسخ توسط فرماندهان سازمان برای عموم برگزار گردید.و در نهایت روز موعود داشت نزدیک میشد ولی زهره قائمی که به ظاهر زرنگ تشریف داشت یک روز قبل از مصاحبه من و رضا را بصورت انفرادی به اطاق کارش فرا خواند تا ببیند که آیا درمصاحبه از دست نیروهای سازمان گریخته و پناهنده نیروهای آمریکایی میشویم یا نه ؟ و با اینکه من تمام حرف ام را بصورت آشکار و بی پرده زدم ولی زهره قائمی که به اصطلاح دزدگیر انقلاب مریم رجوی و تشکیلات سازمان در عراق بود ، موضوع را نگرفت.دست آخر زهره قائمی سه سئوال از من داشت که پاسخ دادم.

سئوال اول:بعنوان یک فرد سیاسی و با تجربه، آینده سازمان مجاهدین را چگونه می بینی ؟

پاسخ من به این سئوال فکرمیکنم واقع بینانه بود ؛گفتم تا دیروزبا صدام و از دیروز تا فردایی که دیده نمیشود با آمریکا !البته اگرآمریکا قبول کند.

سئوال دوم: نیروهای آمریکایی در آینده ما را مسلح خواهند کرد؟

پاسخ دادم ؛نه با این عجله که می خواهید ولی اگراحتمالی مانند نیروهای شرکت کننده در ائتلاف افغانستان یا عراق برای شما وجود داشته باشد ،ممکن است ولی نه حتی مثل صدام .البته  این موضوع ممکن است که طرح جناح جنگ طلب پنتاگون باشد ولی به نظرم هیچ وقت محقق نخواهد شد.

سئوال سوم:فردا به مصاحبه با نماینده های وزارت امور خارجه آمریکا میروی ،آیا حرفی یا تناقض نگفته ای در رابطه با سازمان  داری ؟

گفتم ،بله

گفت ؛چیست؟

گفتم بهتر است جواب ندهم.

گفت؛نه بگو  

گفتم ،تیز تیزو با صراحت بگویم .

گفت ؛بله .

گفتم باشد ،حرفی دارم هضم ناشدنی ، مثل یک کینه .نه برای انتقام بلکه فراتر از هر انتقامی .

گفت ؛چیست؟

گفتم ،برای اینکه به این سئوالت پاسخ بدهم باید برایت یک داستان واقعی تعریف کنم.

گفت؛داستان چی ؟

گفتم ،داستانی در جواب آخرین سئوالت.

گفت ؛بگو

گفتم ،باشد و این داستان را درحالی که در اطاقی تنها و پشت میزش نشسته بودم  برایش تعریف کردم:

داستان روباه:

 پنجشنبه هفته پیش که زمان در اختیار خود و تماشای فیلم سینمایی  بود مرا نگهبان ستاد گذاشته بودند.هوا سرد بود و من در داخل کیوسک نشسته بودم . می خواستم در همانجا شام بخورم.شام سالاد اولوویه بود.همینکه خواستم لقمه نانی بردارم ، دیدم که یک روباه در فاصله 50 متری روبروی کیوسک ایستاد و بروبر منو داشت نیگاه میکرد.

نگاه ام رو از روباه برداشتم تا شام ام رو بخورم.اولین لقمه ام رو که برداشتم دوباره چشم ام به روباه افتاد .روباه داشت منو نیگاه میکرد و سرش رو تکون میداد .

از همون فاصله دور از روباه پرسیدم چی میخوای؟ می خواهی شام ام رو بهت بدم؟ روباه دوباره سرش رو به علامت تایید تکون داد.

توی دلم گفتم عجب روباه پر رویی ! باشه ولی تو اول بگو چرا بهت میگن حقه باز؟ وچرا تا بحال کسی نتونسته تو رو با شیوه های معمول توی دام بیاندازه ؟ معمولا میگن به این سادگی توی دام نمی افتی ؟ درسته ؟ روباه دوباره سرش رو به علامت تایید تکون داد .

گفتم باشه شام ام رو بهت میدم ولی قصد دارم این سنت تاریخی رو امشب بشکنم ، موافقی؟

 روباه دوباره سرش رو تکون داد.مسابقه بین من و روباه شروع شده بود .اون می خواست شام ام رو مجانی  بخوره من می خواستم اونو بدام بیاندازم.

کار رو شروع کردم.نان همراه شام ام رو 7 قسمت کرده و شام ام رو نیز از کم تا زیاد روی تکه های نان تقسیم کردم.

از کمترین غذا شروع کردم.سهم کمتر را برداشته و از کیوسک خارج شدم و 15 متربه روباه نزدیک شده و غذا رو روی زمین گذاشته و به کیوسک برگشتم.نشستم روی صندلی و به روباه نگاه کردم .

روباه از جای خودش تکان خورد. گفتم چرا نمی آیی؟.

روباه آروم به غذا نزدیک شده ،چرخی دور غذا زد ،غذا را برداشته و از همان مسیر که آمده بود برگشت و چند متر دور تر مجددا رو به من نشسته و غذا را میل کرد.

6 با این کار را انجام دادم و هر بار فاصله خودم با روباه رو کمتر میکردم .در این 6 بار مسیرتردد تاکتیکی و استراتژی روباه یکی بود ولی تاکتیک برداشتن غذا با بار قبلی فرق میکرد .

ولی با این حال از یک شیوه یکسان  برای برداشتن غذا استفاده میکرد .

موقع برداشتن غذا یک بار دور غذا چرخ زده و پشت اش را به من کرده غذا را برمیداشت و از مسیری که آمده بود برمیگشت.ازلحظه ای که پشت اش را به من میکرد تا غذا را برداشته و برود 3 ثانیه زمان نیاز بود و این زمانبندی در تمامی مراحل یکسان بود.بالاخره تاکتیک روباه را درآورده بودم و این بار طرح ام را شروع کردم.طرحی که برای بدام انداختن روباه می بایست هوشیاری زیادی بخرج میدادم.

بار آخر سهمیه هفتم غذا را نیم متری خودم در کناردرب کیوسک قرار دادم و خودم در پشت درب ایستادم.روباه از محلی که ایستاده بود به سمت غذا حرکت کرد .

تاکتیک اش با 6 بار قبلی فرق داشت ولی نحوه برداشتن غذا همان شیوه قبلی و کهنه شده بود و من فرصت داشتم که در مدت 3 ثانیه روباه را بگیرم.همین کار را کردم وزمانیکه پشت اش رو به من قرار گرفت روباه را از پشت با دست هایم گرفتم .

روباه در میان دست های من گرفتار شده بود و دست و پا زده و تلاش میکرد دست هایم را زخمی کند .به روباه گفتم دیدی چی بروزت اومد ؟ با همه زرنگی ات گیر افتادی .

وقتی روباه حرف های منو شنید آروم شد و من روباه رو ول کردم و رفت همان جای قبلی و در 50 متری من ایستاد و داشت منو نیگاه میکرد.

از اونجا داد زدم روباه شکست خوردی درسته؟بالاخره شرط و باختی درسته ؟ روباه سرش رو به علامت تایید تکون داد .گفتم برو دیگه ولی یادت باشه وقتی از تاکتیک درست استفاده نکنی نمی تونی به جایی برسی و استراتژیک نیز شکست می خوری .برو خدا تو شکر کن که اگه یه شکار چی جای من بود احتمالا الان پوست ات رو کنده بود و دست کش درست کرده بود. برو ولی یادت باشه که تو روباهی و من جواد فیروزمند.

و این رو 3 بار برای روباه تکرار کردم و روباه نیز سرش رو تکون داده و رفت .من هم نگهبانی ام تموم شده و برای استراحت به آسایشگاه رفتم.

قصه رو که تموم کردم به زهره قائمی گفتم ؛متوجه این داستان شدید؟زهره گفت بله .گفتم پس من جواب سئوال شمارو با همین قصه دادم.امیدوارم جوابتان را گرفته باشید!زهره مکثی کرده و گفت آره جواب را گرفتم.

از اطاق زهره قائمی بیرون آمده و به محل قرارگاه رفتم.زهره قائمی بلافاصله رضا ایزانلو را نیز برای چکاب فکری و در واقع بازجویی و کشف ذهنی نزد خود فراخوانده بود که از رضا نیز چیزی دستگیرش نشد و رضا به قرار گاه برگشت .

(موضوع از این قرار بودکه اگر تشکیلات سازمان، در این بازجویی و کشف ذهنی حضوری حدس میزد که فرد مورد نظر برای مصاحبه نزد نیروهای آمریکایی رفته،چهره واقعی و جنایتکار سازمان مجاهدین را بیان کرده  و پناهنده نیروهای آمریکایی بشود ،او را برای مصاحبه در محلی در خارج از قرارگاه و نزد نیروهای آمریکایی نمی فرستادند و فرد را نگه داشته و در اتمام مصاحبه ها فرد را به عنوان بیمار به مرکز پزشکی در داخل قرارگاه اشرف فرستاده ونیروهای آمریکایی نیز با  این شخص همراه بیمارانی که در بیمارستان مجاهدین و در داخل قرارگاه اشرف بستری شده بود ،مصاحبه میکردند .که آنجا نیز فرد دست بستگی داشته و در واقع تحت پوشش ودر حضور نیروهای سازمان مجاهدین با نیروهای آمریکایی مصاحبه میکردند و به همین دلیل فرد نمی توانست حرف هایش را به نمایندگان وزارت امور خارجه آمریکا بزند و به این فرد تنها فرصت راحت شدن و فرار کردن از نزد مجاهدین را از دست میداد .)

روز 6 اردیبهشت سال 1383 بود وقرارگاه اشرف در یک روز قبل از مصاحبه با نیروهای آمریکایی تقریبا به حالت نیمه تعطیل درآمده بود.چرا که اکثرافراد مشغول آماده سازی خود و وسایل فردی و یا سناریوها و آلبوم های خود بودند.

همان شب من و رضا را بدلیل کمبود نیرو، با هم نگهبان" ضلع"گذاشته بودند.ساعت 12 شب بود که باهم به نگهبانی در کنار سیم های خاردار و سیاج ضلع جنوب شرقی قرار گاه اشرف رفتیم .رضا دلهره و دلشوره داشت.چرا که روز بعد می بایست برای همیشه از دست سازمان مجاهدین فرار کرده و نزد نیروهای آمریکایی پناهنده شود.

برای اولین بار بود که رضا را بغض آلود میدیدم .پرسیدم چی شده رضا؟با اندکی مکث گفت از فردا می ترسم .چون نمیدانم چه برسرمان خواهد آمد؟اگر نیروهای آمریکایی ما را برگردانده و مجددا تحویل سازمان مجاهدین بدهند چه بکنیم؟

 گفتم نگران نباش این کار را نمی توانند بکنند!رضا گفت اگر این کار را بکنند چی؟بیا و همین الان از همینجا که 2 ساعت هم وقت داریم فرار کنیم!

گفتم رضا حدس میزدم که این مسئله را در اینجا مطرح کنی ولی ساده نباش .خوب فکر کن ،الکی من و تو را در اینجا آن هم درست شب قبل از مصاحبه با هم نگهبان نگذاشته اند!

 از آنجا که زهره قائمی در بازجویی و کشف ذهنی حضوری موفق نشد چیزی از ما بدست بیاورد .امشب برای ما برنامه چیده است و اتفاقا می خواهد که ما از این سیم خاردار فرار کنیم تا در آن طرف سیم های خاردار و در خارج از اشرف حساب مان را برسد بنا بر این از اینجا فرار نمیکنیم بلکه فردا در زمان مصاحبه فرار خواهیم کرد .بالاخره رضا را قانع کردم و پس از اتمام نگهبانی به قرارگاه برگشته و استراحت کردیم.

روز بعد یعنی 7 اردیبهشت سال 1383 طی یک مراسم خاصی که سازمان مجاهدین و زهره قائمی برای افرادی که به مصاحبه میرفتند برگزار کرده بود،بالاخره با اتوبوس به سمت محل استقرار نیروهای آمریکایی حرکت کردیم و در آنجا پس از بازرسی بدنی و ... در یک فرصت مناسب به نزد نیروهای آمریکایی رفتیم. درآن محل نیروهای سازمان حضور نداشتند و ما توانستیم به نماینده وزارت امورخارجه آمریکا چهره جنایتکار سازمان مجاهدین را افشا کرده و از نیروهای آمریکایی درخواست پناهندگی کنیم که آنها نیز پذیرفته و از ما استقبال کردند و از آن پس به کمپ افراد جدا شده از سازمان منتقل شدیم.

مدت 10 ماه بود که در کمپ افراد جدا شده از سازمان بودم .من و رضا در یک محل ودر یک کمپ با هم بودیم .درداخل کمپ با افراد زیادی که بدلایل صنفی و نیازهای اقتصادی و یا بدلیل فریب ها و وعده ها به سازمان مجاهدین پیوسته بودند آشنا شدم .

در آنجا با سرگذشت بسیاری از جوانان ایرانی آشنا شدم که بین1تا3 سال بود به سازمان مجاهدین پیوسته بودند.سرگذشتی دردناک که در سازمان ها و احزاب دیگر حتی یک بار هم تکرار نشده است.افرادی که برای گرفتن اقامت در کشورهای اروپایی از ترکیه و یا پاکستان و یا سایر کشورهای آسیایی گول سازمان مجاهدین را خورده و به عراق اعزام شده بودند تا پس از 6 ماه به یک کشور اروپایی اعزام شوند و در این رابطه تمام سرمایه و دارایی اولیه خود را نیز از دست داده بودند ،درد مرا بیشتر و بیشتر میکرد.

ولی در کمپ  نیروهای آمریکایی نیز راهی برای برون رفت و بطور خاص به سمت کشورهای اروپایی وجود نداشت.شرایط زندگی در کمپ سخت بود .ولی بهتر از قرارگاه مجاهدین در اشرف بود.

بعد از 10 ماه بالاخره راهی برای برون رفت بوجود آمده بود.صلیب سرخ جهانی با نیروهای آمریکایی و ایرانی به توافق رسیده بودند که بخشی از افراد کمپ را که تمایل به بازگشت دارند به ایران برگردانند و اولین گروه ،گروه اسرای ایرانی بود که رضا هم جزو آنها بود .

چند روز دیگر باید با رضا خداحافظی کنم.فرصتی بود که به رضا گفتم یک بار تمام داستان و سرگذشت ات در داخل مجاهدین را برایم تعریف کن تا شاید اگر روزی وقت داشتم بتوانم سرگذشت دردناک ات را بنویسم .رضا نیز موافق بود .داخل چادر نشستیم و رضا تمام سرگذشت اش را برایم تعریف کرد...:

زمستان سال1376، بابا امان محلی که در آنجا بدنیا آمده بودم، خيلي سرد بود.با اينكه برف همه جا رو پوشونده بود ولي وقتي خودتو به كنار جاده ميرسوندي واز پشت سرت به دل كوه ها نيگاه ميكردي مي تونستي منظره زيباي با با امان رو با تمام خاطره هاش تماشا كني و برای همیشه توی ذهنت بسپری.

پارك جنگلي بابا امان ،در كنار جاده بجنورد – مشهد و رودخونه اي كه از كنارش ميگذشت، جلوه زيبا و خاصي به بابا امان ميداد.

 هر لحظه اش برام يه خاطره بود.پدر ،مادر،دوستهام ،...و معصومه اون دختر بانمك همسايه مون ،اونجا كه در كنار تنها درخت درخونمون ،توي اون كوچه باريك با ديوارهاي كاه گلي چشم انتظار برگشتنم بود.

چه قدر زيبا بود اون لحظه و چقدر دلم براش لک ميزد وقتي دست راستشو به علامت خداحافظي تا روي شونه اش بالا برد و آروم گفت زود برگردي رضا.منتظرت ام!...

مرخصي آخرم بود.لباس سربازي ،پوتين و اوركت ام رو پوشيده بودم باز هم سردم بود.هر چه زودتر مي خواستم خودمو به منطقه برسونم .منطقه هم گرم تر بود و هم اينكه ميتونستم خودمو مشغول كنم تا اين همه فشار ذهني نداشته باشم.

به ترمينال اتوبوس رسيده بودم .سوار اتوبوس شدم.از پشت شيشه داشتم به بيرون نيگاه ميكردم.برف شروع كرده بود به باريدن و من توگوله هاي برف با خاطراتي كه از معصومه داشتم گم شدم.

با صداي راننده كه ميگفت مسافرين محترم به شهر ايلام خوش آمديد.لطفا وسايل خود را برداشته و پياده شويد ،از جا پريدم.وسايل ام را برداشته و پياده شدم.بايد ميرفتم مركز گردان و از اونجا  خودم رو به پاسگاه مرزي ايران وعراق كه محل خدمت سربازي ام بود،ميرسوندم.

شب رو در مركز گردان گذروندم و صبح روز بعد با يك خودرو نظامي خودم رو به پاسگاه رسوندم .حالا بايد 4 ماه ديگه رو تحمل ميكردم تا خدمت ام تموم ميشد.به مادرم گفته بودم كه همه چيز رو براي عقد آماده كنه.حلقه ها رو هم خريده بودم و توي خونه پيش مادرم بود.مي  خواستم بلافاصله پس از اتمام خدمت سربازي ام با معصومه عقد كنم و بعد از اينكه يك كار و كاسبي مناسبي پيدا كردم ، با هم عروسي كنيم.دلم مي خواست اولين بچه ام از معصومه دختر باشه و اسمشو بذارم شقايق.خيلي از اسم شقايق خوشم مي اومد.

معصومه دختر خيلي خوشگلي نبود ولي بد هم نبود .تو اين همه مدت اين همه دختر ديده بودم ولي فقط همين يكي چشم ام رو گرفته بود و دوستش داشتم.چشم هاي درشت ، ابرو هاي پرپشت و نگاه معصومانه.اين همون چيزي بود كه منو عاشق اش كرده بود.

معصومه هم منو دوست داشت.از بچه گي تو همون محله و تو همون كوچه بزرگ شده بود. با برادرش جواد از بچه گي رفيق بودم.جواد مثل برادرم بود و همديگرو خيلي دوست داشتيم.

خونه پدري جواد توي دهكده  بابا امان درست روبروي خونه ما بود.هر وقت ميرفتم روي ايوون خونه، مي تونستم حياط خونه شون رو ببينم.خيلي وقت ها مي ايستادم روي ايوون و معصومه رو كه توي حياط داشت كار ميكرد نيگاه ميكردم.خيلي وقت ها اون هم مي ايستاد و منو نيگاه ميكرد و بدون اينكه بتونيم باهم حرفي زده باشيم نيگاهمون يكي ميشد وبه اين شكل دنيايي از حرف بين ما رد و بدل ميشد.

محججب بود ولي موهاي سرشو ديده بودم .گيس بلندي داشت.سياه سياه مثل شب و اون دوچشم سياه كه زير ابروهاي پرپشت اش از ميون گيس بلند اش بيرون ميزد و معصومانه به من نيگاه ميكرد.

نگاه هاي معصومه يه دنيا برام معني داشت.نگاه هايي كه تموم خستگي عمرم رو از بين ميبرد و به من انرژي بيشتري ميداد.آخه من عاشق اش بودم و حاضر بودم براش بميرم ،...  .

در پاسگاه مرزي بعد از معرفي خودم به سرگروهبان ، رفتم وسايل ام رو بذارم توي آسايشگاه ، حسن رو ديدم .

بعد از احوال پرسي و...حسن گفت جات خالي امروز صبح رفته بوديم بيرون پاسگاه شكار.دو تا كبك زديم ،بعدش هم نشستيم دوتايي با سرگروهبان كباب كرديم و خورديم .خيلي خوشمزه بودند دلم مي خواست توهم اينجا بودي و با هم بساط پهن ميكرديم .ولي فردا هم با سرگروهبان ميريم.با ما مي آيي؟ گفتم آره اگه سرگروهبان قبول كنه.گفت اونش با من.

صبح بعد از بيدار باش و انجام كارهاي پاسگاه ، سلاح هايمان را برداشته و با حسن و سرگروهبان به سمت مرز راه افتاديم .مرز در 300 متري ما قرار داشت.اون طرف سرزمین عراق بود.

يادگار هاي دوران جنگ ؛كفش، پوتين،يقلاوي،قمقمه،لباس هاي پوسيده و كلاهخود بي صاحب، زماني كه همينجا قتلگاه شون بود روي زمين ديده ميشدند.

اون ور شيار يك كلبه مخروبه بود كه درست لب مرز قرار داشت و قديما چوپون هاي كولي براي استراحت و خوردوخوراك از اون استفاده ميكردند.

هنوز به كلبه نرسيده بوديم كه از طرف روبرو،ازپشت خاكريزعراقي ها به سمت ما شليك شد.فاصله ما با خاكريز 100 متر بود .هر سه نفر روي زمين دراز كشيديم.حسن و سرگروهبان با فاصله حدودا15 متري  هر دو سمت راست من بودند اول فكر كردم كه گلوله خورده اند ولي وقتي صداشون كردم و جواب شنيدم نفس راحتي شنيدم.نمي دونستم چه خبره.فكر ميكردم عراقي ها اومدن سرباز دزدي.ولي بعد از چند لحظه ، يكي با بلند گو دستي از فاصله تقريبا 50 متري  به زبان فارسي مي گفت مزدوران خميني شما در محاصره ايد تسليم شويد.و پشت سر هم اين جمله رو تكرار ميكرد.

شوكه شده بودم .سال 1376 بود و قرارداد آتش بس با عراقی ها پا برجا بود ولی اونها مرز رو رد كرده و توي خاك ايران بودند .نمي دونستم كي اند؟.ميخواستم تكون بخورم برگردم كه حسن متوجه شده و صدا كرد و گفت بهتره تسليم بشيم.گفتم نه من برميگردم .

اين ها ايراني ان ولي مزدور اند.من تسليم مزدورا نميشم.همينطور كه روي زمين دراز كشيده بودم خواستم برگردم ،در يك لحظه چشم بهم زدن چندين سلاح با هم شليك كردند و گلوله ها بودند كه از فاصله 50 متري به سمت ما مي آمدو در اطراف ما به زمين اصابت ميكرد.همانجا خواستم جابجا بشم كه دو گلوله به پاهام و يك گلوله هم به سرم اثابت كرد و ديگه هيچ چي نفهميدم.

وقتي چشم باز كردم درد زخم هايي كه برداشته بودم سرتاسر وجودم رو بهم مي پيچيد.خونريزي پاهام قطع شده بود  ولي هنوز از سرم خون مي آمد.خون لخته شده و خشك شده تموم صورتم رو پوشونده بود وبه زحمت مي تونستم نيگاه كنم.

بيش از 20 نفر دورو برم رو گرفته بودند .همگي لباس نظامي خاكي رنگ پوشيده و با هم فارسي حرف ميزدند.مي خواستم بپرسم شما كي هستيد ؟ از جون من چي مي خواهيد؟ ولي صدام در نمي آمد تازه اونجا فهميدم كه گلوله اي كه به سرم خورده كارشو كرده .صداهاي بيرون و افراد رو مي شنيدم ولي خودم ديگر نميتونستم حرف بزنم.اونها هم اين موضوع رو فهميده بودند.يكي از همونها كه موهاي سرش تقريبا جوگندمي شده بود و داشت سرم رو بانداژ ميكرد به اون يكي كه ميگفت زود باش بايد هر چه زودتر ببريمش عمق ،پاسخ داد تا دودقيقه ديگه آماده است.

آنها آماده حركت بودند . منو توي يك برانكارد صحرايي انداختند و با خودشون به  داخل عراق بردند .بعد از طي تقريبا يك كيلومتر ،پشت جاده مرزي يك خودرو لندكروز خاكي رنگ  بود با تعدادي نفر با همان قيافه ها و چند تا عراقي كه ميشد از لباس هاشون تشخيص داد .فهميدم كه دارند منو ميبرند داخل عراق.وقتي بدن زخمي ام رو داخل ماشين انداخته و حركت كردند ،پيش خودم گفتم پس معصومه چي ميشه؟يعني ديگه بابا امان رو نمي بينم .درد مجالم نميداد و مجددا بيهوش شدم.

وقتي بهوش آمدم يك اطاق 6*4 متري بود و من همونجا روي يك تخت فلزي افتاده بودم.تنهاي تنها.خواستم تكون بخورم واز تخت بيام پايين ،نتونستم و ديدم كه دست ها و بدنم رو بستن به تخت.خواستم كسي رو صدا بزنم كه ديدم هيچ صدايي از من در نمي آد.يادم افتاد با گلوله اي كه به سرم خورده قدرت تكلم ام رو از دست داده ام .درد وحشتناكي داشتم و بدون اينكه بتونم تكون بخورم چشامو به سقف دوختم .باورم نمي شد.من اسير شده بودم!.

تقريبا 2.5 ماه بود كه در آن سلول بودم .زخم ها عفونت كرده و از بيمارستان خبري نبود.هر روز تعدادي با لباس نظامي و شخصي مي آمدند و مزدور گويان كتكم زده و از من اطلاعات آن منطقه و پاسگاه مرزي رو مي خواستند.من حرف آنها را مي فهميدم ولي نمي توانستم تكلم كنم.علاوه بر اين گلوله اي كه از سمت چپ پيشاني ام به سرم فرو رفته بود ، چند سانتيمتر آنطرف تر از پشت سرم خارج شده بود .من چپ دست بودم و سمت چپ بدنم نيز فلج شده بود.آنها باور نمي كردند كه نمي توانم حرف بزنم و همين باعث ميشد كه بيشتر كتك بخورم و بيشتر در انفرادي بمانم.آنها فكر ميكردند كه اطلاعات مهمي دارم و نمي خواهم به آنها بگويم .در صورتيكه من سربازي بودم كه يك ماه بيشتر نبود به آن منطقه اعزام شده بودم.گاها آنقدر كتك ام ميزدند كه زخم سرم دوباره باز شده و خونريزي ميكرد.فشار زيادي رويم بود ولي نمي خواستم آنجا بميرم.همه اش فكر ميكردم اگه بميرم معصومه چي ميشه؟ نمي تونستم به اين سئوال جواب بدم.

اونها كه لباس نظامي داشتند و بهشون ارتش آزاديبخش مي گفتند رو از قبل نمي شناختم.اصلا اسمشون رو هم نشنيده بودم. دهنشون خیلی لق بود و دائما فحش می دادند .زناشون هم لباس سبز يا خاكي داشتند و من هيچ كسي رو تو ايران از اینها نديده بودم كه اينقدر فحش بلد باشه،ولي اونها براحتي ركيك ترين فحش ها رو بهم ميدادند.عجب جايي گير افتاده بودم و هيچ كاري هم نمي تونستم بكنم.

بعد از يه مدتي اومدن و گفتن كه اگه واقعا نمي توني حرف بزني كه ما با ور نميكنيم ، باشه بگير بنويس.نمي تونستم حرف بزنم سمت چپ بدنم فلج بود و من هم كه چپ دست بودم نمي تونستم بنويسم.

هر چه با ايما و اشاره مي گفتم قبول نميكردند.يك روز كه خيلي زده بودندم با دست راست شروع كردم به نوشتن .نيم ساعت طول كشيد كه با آن وضعيت يك خط براشون نوشتم .نوشتم كه من چپ دستم و سمت چپ بدنم هم فلج شده و عملا نميتونم بنويسم .با دست راست هم اينطوري دارم مينويسم ولي تا يك جمله بنويسم ،جونم بالا مي آد.بدنم رعشه ميگيره.دردم شديد تر ميشه.

واقعا هر روز سردرد هاي عجيب و وحشتناكي سراغم مي اومد ،بطوري كه كف زمين و تخت رو گاز مي گرفتم.ولي اونها باور نميكردند.و هر بار كه اين جواب رو از من مي شنيدند شروع ميكردند به كتك زدن.ديگه از زندگي و زنده بودن بيزار شده بودم . وقتي به مرگ فكر ميكردم ،آخرش نمي تونستم آن را قبول کنم اخر چرا باید مرگ را می پذیرفتم؟

نمي خواستم بميرم.چون معصومه چشم براهم بود و حلقه هاي عقد كه مادرم توي چمدون قديمي خودش گذاشته بود.

يك روز يكي از اونها اومد و گفت كه از كوت مي بريمت اشرف .بالاخره بحرفت مي آريم.چشم ها و دستهامو بستند انداختند  توي يك آمبولانس و با طناب بستنم به تخت.

نفسم بالا نمي آمد ،ولي بايد تحمل ميكردم.بعد از چند ساعت رسيديم به همانجايي كه ميگفتند.

چشم هام بسته بود ،پرده هاي ماشين رو هم كشيده بودند و من چيزي رو نمي تونستم ببينم.ماشين كه توقف كرد بازم كرده و چشم و دست بسته بردنم توي يك اطاقي و انداختند توي اطاق،در رو بستند و رفتند.

دو ساعت بعد صداي باز شدن در رو شنيدم.من همونجا كه انداخته بودنم ،افتاده بودم و نمي توانستم تكون بخورم.دست هاي سردي چشم بندم رو باز كرد.بعد دستهامو باز كرد.و پس از اينكه مقداري فاصله گرفت ،گفت من عادل هستم.خوب خوتو زدي به بيزبوني ،مادر هرزه ات بهت زبون ياد نداده يا اينكه لال موني گرفتي؟.مزدور پست فطرت!

 و يك كشيده محكم آنچنان به بناگوشم زد كه روي زمين افتادم.و بعد هم از اطاق خارج شد و در رو محكم بست و قفل آن را هم قفل كرد.

بعد از نيم ساعتي كه بيجان روي زمين افتاده بودم ،مقداري به خودم اومدم و گفتم بهتره در بيارم به بينم كجام؟ تموم انرژي و نيرومو جمع كردم تا بتونم از جام بلند بشم.وقتي بلند شدم ،تازه متوجه شدم محلي كه هستم يك سلول نفوذ ناپذيره .

هيچ راه نفسي به بيرون نداشت.پنجره اي در كار نبود.هواكش نداشت و فقط يك درب سنگين آهني دو جداره بود كه هيچ سوراخي به بيرون نداشت.سلول بزرگ بود ولي من تنها و کوچک بودم و از سرنوشت حسن و سرگروهبان محسن هم هيچ خبري نداشتم.

درب سلول يك دريچه آهني از زير داشت كه موقع صبحانه و يا ناهار ،غذا رو از اونجا مي دادند.

تو عمرم يك شب هم زندون نديده بودم.تازه 19 سالم تموم نشده بود.فقط تو بعضي از فيلم ها درب هاي آهني اينطوري ديده بودم و آدم هايي كه معمولا هيچ ترحمي به زنداني نمي كردند.

درست حدس ميزدم ،كتك و شكنجه ازروز بعد شروع شد و اسامي بقيه شكنجه گر ها رو هم در طي همين روزها فهميدم.مجيد عالميان،عادل،مختار،سجاد،حسن نظام ونادر رفيعي نژاد .

تقريبا هر چند روز يك بار شكنجه ميشدم و يا يكي از همون شكنجه گر ها در حين بازجويي كتكم ميزد.سه بار هم صحنه اعدام قلابي برايم ترتيب دادند .ولي من كه نمي دانستم و واقعا فكر ميكردم مي خواهند اعدام ام بكنند.

وقتي چشم بسته و دست بسته،پشت به ديوار و روبروي جوخه آتش مي ايستادم ياد معصومه بودم و بابا امان و حلقه هاي عقد كه در صندوقچه مادرم شهر بانو بود.

وقتي صداي رگبار كلاشينكف كه گلوله هاي آن در بالاي سرم روي ديوار فرو ميرفت را مي شنيدم ، از حال ميرفتم و ناخودآگاه روي زمين مي افتادم و از گردو خاكي كه روي صورتم مي ريخت متوجه ميشدم كه نمرده ام و هنوز زنده ام.

بي اختيار دنبال درد جديدي در بدنم بودم تا ببينم آيا اين گلوله ها جايي از بدنم را هم سوراخ كرده يا نه ؟

وقتي مطمئن ميشدم كه هنوز نمرده ام ،چشم هاي معصوم معصومه رو از پشت چشم بند مي ديدم .نگاهي گرم و صميمي كه منو  نيگاه ميكرد و منو مي خواست...

دوباره سلول بود و روزهاي سخت زندان انفرادي در قرارگاه اشرف.وقتي سرم عفونت كرده بود يه دكتري رو همونجا آوردند توي زندون و بالاخره بعد از چند ماه سرم رو مداوا كرده و بخيه زد.لحظه ها خيلي برايم سخت ميگذشت و هر روز با شيوه اي جديد تر شكنجه ام مي كردند تا بقول خودشان من به زبان بيام يا اينكه بتونم بنويسم.

ولي من قدرت تكلم نداشتم.چند بارکه شرايط خيلي سخت شده بود و من هم مقداري با گذشت زمان جون گرفته بودم ،تصميم گرفتم خودكشي كنم و از دست همه چيز راحت بشم .

ولي در هر سه بار عادل و مجيد عالميان نذاشتند كه بميرم و نجاتم دادند.اين كار باعث شده بود كه مقداري از فشار روي من رو كم كنند ولي نمي دانستم چرا دست از سرم برنمي داشتند.بدون هيچ آينده اي اسير دست سرنوشت اونها بودم.

يك سال رو به تنهايي در اين سلول سپري كرده بودم .يك روز عادل آمد و گفت كه تو رو به سلول ديگري مي بريم.چشم ها و دست هايم را بسته و به محل ديگري منتقل كردند .

در داخل سلول جديد وقتي دست ها و چشم هايم را باز كردند ،حسن و سرگروهبان محسن رو ديدم و بي اختيار خودم رو روي آنها انداختم .خيلي خوشحال بودم.بعد از يك سال برايم  دنياي ديگري بود و تازه فهميدم كه اونها زنده موندن .

6 ماه رو توي اون سلول سپري كردم ، ديگه از شكنجه خبري نبود تو اين مدت تونسته بودم با تمريني كه ميكردم، مقداري به حرف بيام .گر چه آهسته و كند و با لكنت زبون ولي ديگه ميتونستم حرف بزنم .زخم هاي پا و سرم خوب شده بودند و با همان ميزان ورزشي كه توي سلول ميكردم تونستم با تمرين زياد سمت چپ بدنم رو به حركت در بيارم.ولي حالت نرمال اول رو نداشتم ودر راه رفتنم مشخص بود كه سمت چپ بدنم مقداري گرفتگي و كندي دارد.

يك روز صبح عادل درب سلول را باز كرد و گفت كه شما بايد به محل جديدي برويد.بعد رفت و سه دست لباس شخصي آورد و هر سه مونو سوار ماشين كرده و با مجيد عالميان ما رو به قسمت ديگه اي كه اسم اش پذيرش بود بردند.

اونجا به ظاهر وضعيت بهتر از زندون بود.ديگه سلول نداشت و آسايشگاه داشت .زندانبان نداشت ولي يه نفر رو بعنوان مسئول بهمون معرفي كرده بودند كه بايد عادت كرده و بهش ميگفتيم برادر مسئول.اون تنها مراقب نزدیک ما بود.

غذا رو توي سالن غذاخوري مي خورديم .بعدش هم كه محوطه بازي داشت و مي تونستيم زمان ورزش توي محوطه بريم و با بقيه نفراتي كه آنجا بودند فوتبال بازي كنيم.ولي ديوار هاي دورتا دورش از بلوك ساخته شده بود و اين تنها وجه مشترك اش با زندان بود كه نمي توانستي نزديك همين ديوار بري.

با گذشت زمان فهميدم  محل جديد كه پذيرش نام دارد در واقع محلي است كه همه جور آدم از اين ورو آنور به اين محل آورده اند تا بعد از انواع آموزش ها بين يكان هاي ارتش آزاديبخش تقسيم بشند.

عده اي بودند كه مثل ما اسير بودند ،تعدادي از ايران اومده بودند.يه عده اي هم از اروپا اومده بودند و تعدادي هم از تركيه و پاكستان و يا امارات و ساير كشورها براي كار ويا رفتن به اروپا اومده بودند و نمي دانم كه اونجا چيكار ميكردند.

توي پذيرش،حرف زدن با همديگر ممنوع بود .وقتي دو نفر با هم و به تنهايي حرف ميزدند ،مي گفتند دارند محفل ميزنند و محفل زدن در اونجا جرم سنگيني داشت.بلافاصله مسئولين افراد مي آمدند و به نفر تحت مسئوليت شان تذكر ميدادند كه با هم صحبت نكنند .ولي ملتي كه ا ونجا اومده بودند نمي تونستند اين قوانين را رعايت كنند و به همين دليل عمدتا به مشاجره و بعضا نيز به زد وخورد نيزو ها ميكشيد .و به اين ترتيب مدت ها طول كشيد تا همين ها رو بفهمم.

اونجا توي پذيرش زن مسني بود كه اونو خواهر بتول صدا ميكردند.هر هفته يك تا دو بار نفرات جديدالورود رو توي سالن پيشش ميبردند وتو اين تجمع به ما مي گفتند كه خواهر بتول با شما نشست د اره.مدتي طول كشيد تا بفهمم فاميلي بتول، رجايي است و.بتول رجايي شوهرش را در يكي از عمليات هاي سازمان بر عليه ايران از دست داده است.و ما اجبارا بايد ياد ميگرفتيم كه به او بگوييم ،خواهر بتول!.

همه چيز پذيرش برام عجيب بود و عادت كردن به شرايط و قوانين سخت اونجا برام خيلي سخت و دردناك بود .بطور خاص براي من كه اسير آنها بودم.خيلي از نفرات پذيرش از سرگذشت من خبر نداشتند ولي مسئوليني كه داشتم مي دانستند كه من در نوار مرزي ايران اسير شده ام و اين رو ميشد از نگاه هاي تحقير كننده اونها تشخيص داد.

دوران پذيرش همراه بود با آموزش هاي نظامي ،سياسي و ايدئولوژيك .كلمات سياسي و بطور خاص ايدئولوژيك برايم ناآشنا بودند ولي من و بقيه افرادي كه در آنجا بودم مجبور بوديم هر چه را كه ميگفتند ياد گرفته و اجرا كنيم.هيچ راه فراري برايم وجود نداشت .مثل آدمي بودم كه يه نفر دستهاشو رو گلوم حلقه كرده باشه و هر لحظه بيشتر فشار بده.هميشه اين احساس خفگي رو داشتم و وقتي مي تونستم به معصومه فكر كنم اين احساس بيشتر خفه ام ميكرد.هيچ كاري از دستم بر نمي آمد و بايد خودم رو به دست سرنوشت ميسپردم.

چند ماهي بيشتر نبود كه توي پذيرش بودم .يك روز مسئولم صدام زد و گفت كه از امروز برنامه روزانه ات ديدن نوارهاي انقلاب خواهر مريم است.نمي دانستم موضوع چيه ولي بايد تمام نوارهاي منتخب انقلاب ايدئولوژيك سال 1368 و تعدادي نوارهاي بعد از اون رو مي ديدم و نسبت به اونچه كه از اين نوارها فهم كرده بودم بايد گزارش مينوشتم.و اين ديگه خيلي برام سخت و دردناك بود.خودم بايد از خودم گزارش مينوشتم.در تموم عمرم به زحمت يادم ميآد كه تونسته باشم يك صفحه کامل نامه نوشته باشم .

ولي اونجا مجبورم ميكردند كه فكرم رو نسبت به مسائل زن و مرد باز كرده و از درون خودم بعنوان آلوده گي هاي نفرت انگيز زندگي گزارش مينوشتم.و در انتها نيز بايد مينوشتم كه من رضا ايزانلو ، معصومه را بطور مادي و ذهني طلاق ميدهم .اون هم نه يك بار بلكه تا ابد بايد طلاق ميدادم.و علاوه بر اين بايد مينوشتم كه تا ابد ديگر به معصومه فكر نخواهم كرد و ما به ازاء آن بايد به خواهر مريم و برادر مسعود فكر كنم.و با سنگ انقلاب آنها هر چيزي بجز اون ها رو بعنوان شيطان رجيم ،رمي جمرات ميكردم.

آخه چرا ؟

 معصومه چشم انتظارمه .من معصومه رو دوست دارم .من براش ميميرم.چرا ازدواج نكرده بايد طلاق ابد الدهر بدهم ؟.

آخه اين عدل و انصافه؟.اصلا چرا بايد مثل شما فكر كنم؟.

شمائيد كه اسمتونو گذاشتيد مجاهد و ارتش آزاديبخش .شمائيد كه برادر مسعود و خواهر مريم داريد.من كه مثل شما نيستم.اصلا چرا منو اسير كرديد؟

مگه من با شما چيكار كرده بودم؟اصلا من يه بار هم اسم شما رو تو ايران نشنيده ام

 شما كي هستيد؟

خواهر مريم و برادر مسعود تان مگه كي هستند؟

آخه مگه زوره؟ من با زور سرنيزتون هيچ چي نمي پذيرم .

من هيچچي تونو قبول ندارم.من مي خوام برگردم ايران.مي خوام برم دنبال خونه زندگيم.و....  .

اين جملات و انبوهي از سئوالات ديگه همينطور توي ذهنم وول ميخوردند و متاسفانه نمي تونستم اونا رو به كسي بگم.چون گفتن همانا و چوب خوردن همان.

اون هم چه چوبي ؟

كه تو اين يك و نيم سال بخوبي از دست برادران و خواهران انقلاب كرده،چشيده بودم و مزه تلخ و دردناك اون هنوز زير دندون هاي شيكسته ام در زير شكنجه مونده بود.

نيشستم با خودم عهد بستم كه براي زنده موندن ،هر كار سختي كه بخوان انجام ميدم بجز انقلابي كه از من ميخوان.

و اين درست نقطه مقابل چيزي بود كه اونها از من مي خواستند.

و من در آخرين نشست انقلاب ايدئولوژيك كه با بتول رجايي و فهيمه ارواني داشتم تمام شجاعت و انرژي باقيموندمو جمع كردم و فرياد زدم طلاق هر گز ! حتي به قيمت تيكه تيكه شدن و مرگ.و اين ديوار سرخ بلندي بود كه در قرارگاه هاي مجاهدين بين خودم و اونها كشيدم.

و اونها درطي ساليان هيچ وقت نتونستند  خدشه اي به اين وارد كنند.

بتول و فهيمه خيلي عصبي شدند.و با تحريك اونها اكثر آدم هاي سالن روي سرم ريختند و چند سيلي و لنگ و لگد هم نوش جان كردم ولي هيچ چيزي برام كارگر نبود .

با تمام آرزوهايي كه داشتم تصميم گرفته بودم ضرب المثل قديمي "مرگ يك بار شيون هم يك بار" رو عملي كنم.

همينطور هم شد.موقتا دست از سرم برداشتند.بعد از اون نشست ها كه در مجموع 8 ماه در پذيرش بوديم ما رو بين يگان هاي ارتش تقسيم كردند و من به قرارگاه زهره قائمي و به شهر العماره عراق منتقل شده و به يك يكان زرهي تحويل داده شدم.

تو همون قرارگاه بين من و بقيه آدمهايي كه اونجا بودند تبعيض قائل ميشدند.مثلا نفراتي كه آموزش زرهي نديده بودند و حتي در يكان زرهي نبودند بايد براي آموزش زرهي ميرفتند ولي من كه جزو يكان زرهي شده بودم از اين آموزش محروم بودم.همينطور آموزش رانندگي با خودرو كه چند سال طول كشيد تا قبول كنند كه به من هم مثل بقيه آموزش رانندگي بدهند.

مي دانستم كه هيچ اعتمادي به من ندارند و به همين دليل هم هميشه اين علامت سئوال روبروم قرار داشت كه پس چرا منو نيگه داشتند؟.

چرا به عراقي ها تحويل ندادند؟

چرا بر نگردوند به ايران؟

 اصلا چرا نکشتند؟

و چرا هاي ديگه كه بعد ها معلوم شد مي خواهند از من توي عمليات هاي مرزي بر عليه ايران استفاه كنند.

تو همين دوران بعد از گذروندن آموزش هاي رزمي به همراه واحد هاي عملياتي مرا نيز به مناطق مرزي ايلام و دهلران مي بردند ولي هيچ وقت جزو واحد عملیاتی براي عمليات به داخل ايران نمي فرستادند.

و من هميشه مترصد فرصتي بودم كه بتونم از چنگ اين ها فرار كنم.ولي از اونجا كه فرمانده مستقيم ام هميشه سايه به سايه دنبالم بود من نيز هيچ وقت چنين شرايطي رو نتونستم بدست بيارم.

و مواقعي كه به محدوده مناطق مرزي ميرفتيم نگاهم و احساس ام به آن ور مرز پر ميكشيد و سبك بال تا جايي كه معصومه براي خداحافظي و انتظارم دست بلند كرده بود ميرفت.

روزهايي كه در قرارگاه بوديم ،توي آسايشگاه كه مثل آسايشگاه هاي داخل سربازخونه ها بود، يك كمد فلزي داشتم كه  تنها يادگاري معصومه رو كه عكس اش بود داخل اون گذاشته بودم و هر روززماني كه هيشكي توي آسايشگاه نبود در كمدمو باز ميكردم و روبروي چشم هاي پاك معصومه مي ايستادم و نيگاش ميكردم و آروم لب هامو میگذاشتم روی عکس معصومه و فشار میدادم و می گفتم دوست ات دارم معصومه!

بیش ازدو سال بود که از هيچ چي خبر نداشتم.نه از خانواده ،نه از معصومه و نه از دوستهاي محله .از هيچ كس و هيچ چي خبر نداشتم.و تنها دلخوشي ام عكس معصومه بود كه منو به اعماق درياي پاك چشم هاش فرو مي برد. من با اين عكس در زندان رنگارنگ و بی محتوای مجاهدين زندگي كرده و به زنده بودن اميد مي بستم.

اما دست روزگار به تنها دلخوشيم هم رحم نكرد.یک روز که بعد از تمرينات نظامي به آسايشگاه برگشته بودم . بوي سوختگي به مشام ام رسید.وقتي در كمد ام رو باز كردم ديدم از عكس قشنگ معصومه فقط يك خاكستر باقي مونده.شوكه شده بودم .عكس معصومه رو داخل كمد ام آتيش زده بودند .گيج شده بودم .بغض گلوم رو فشار ميداد.ولي از اونجا كه عهد كرده بودم اونها حتي يك قطره اشك هم توي چشمام نبينند ،به همين دليل نه تنها اون روز بلكه هيچ وقت گريه نكرده واشك نريختم.

خاكستر عكس معصومه رو در پاكت ريخته و توي كمد ام گذاشتم. يك روز صبح،وقتی باد به سمت مرز هاي شرقي عراق ميوزيد ، خاكسر عكس معصومه را به باد سپردم تا شايد بوي عشق ام رو به مشام معصومه در" بابا امان " برسونه.

روزهای سخت زندگی ، پایانی نداشت .برنامه روزانه یک ریتم خاص و منظمی داشت که بیشتر به یک زندگی ماشینی و کوک شده شبیه بود.

صبح ساعت 0530 بیدار باش بود.یک ربع زمان کار فردی بود .بعد بلافاصله صبحانه که آن هم یک ربع بیشتر نبود.بعد از صبحانه جلو سالن غذاخوری تجمع یکان بود و فرمانده یکان دستور کار روزانه را ابلاغ میکرد.

و به این شکل بلافاصله باید سر کار میرفتی .ظهر ساعت 1245 کار تعطیل میشد و بلافاصله ساعت1300 تا 1330 نهار بود.بعد از نهار یک ساعت کار فردی ، نماز و استراحت بود .ساعت1400 مجددا کار شروع میشد و تا ساعت 1900 ادامه داشت .ساعت 1900 تا 2000 ورزش بود و از ساعت 2000 تا 2030 نشت واحد بود ساعت 2030 تا 2100 شام بود و از ساعت 2100 تا 2300 نیز نشست های انتقادی ،اجرایی و ... بود .زمان خاموشی ساعت 2300 بود .

 روز بعد به همین شکل تکرار میشد .این یک برنامه روند شده بود حال علاوه بر اینها کارهای دیگری نیز بود که در همین زمانبدی ها می بایست انجام میدادی مثلا نگهبانی که معمولا هر شب و یک شب درمیان 2 تا3 ساعت باید با فرمانده تیم ات نگهبانی میدادی و به همین دلیل از زمان استراحت کم می آوردی.

اوایل نمی فهمیدم که چرا این همه برنامه روزانه را فشرده چیده اند.ولی کم کم فهمیدم و یک روز وقتی بصورت اتفاقی پشت درب اطاق فرمانده قرارگاه منتظر بودم تا صدایم کند ،شنیدم که به فرماندهان یکان هایش می گفت که به نیرو آنقدر کار بدهید تا فرصت سرخاراندن نداشته باشد.

اگر نیرو زمان بازتری و برنامه بازتری داشته باشد فکرش از مبارزه دور شده و به زن و زندگی فکر خواهد کرد و یا اینکه فرصت محفل زدن پیدا خواهد کرد.

شما برای نیروی تان کار تولید کنید .جنس و نوع کار مهم نیست .مهم این است که وقتش را آنقدر پر کنید تا وقتی که برای استراحت روی تخت دراز میکشد فرصت و نای فکر کردن نداشته باشد.

رعایت کردن موازین این شیوه از تفکر برایم سخت بود ولی بصورت شکلی و بدون محتوی هم که شده باید رعایت میکردم وگرنه با وضعیت جسمی بدی که داشتم میترسیدم حجم کار بیشتری را روی سرم بریزند.

به همین دلیل در تمام دورانی که در تشکیلات بودم با کسی دوست نشدم.با کسی صحبت نمیکردم تا بگویند محفل میزند .

حتی اگر کاری هم نداشتم ،همیشه خودم را مشغول نشان میدادم .چون فهمیده بودم که مجاهدین دنبال کار مفید نیستند و فقط کافی است که ظاهرا طبق گفته آنها عمل کرده باشی و این طور برای تو نیز شرایط سخت ،مقداری ساده تر میشد .

از این همه تناقض و دودلی متنفر بودم ولی کاری جزصبرو تحمل نمی توانستم انجام بدم وبا این حال با ید آن را پنهان نگه میداشتم.

ماه ها به ا ین شکل گذشت و بعد از آن هم نشست های طعمه در سال 1380 و 11 سپتامبر که در قرارگاه باقرزاده در جاده بغداد – رمادی بودم .نشست هایی که 4 ماه طول کشید .

در این دوران با پدیده های جدیدی از سفاکی فرقه رجوی دربرابر اعضاء خودش آشنا شدم.که بدترین آنها ، پدیده های نشست غسل هفتگی و عملیات جاری به سبک جدید بود.

در نشست های غسل که هر هفته یک بار تشکیل میشد می بایست فاکت های درون ذهن خودت را تحت عنوان فاکت های جنسی و جنسیتی روی کاغذ آورده و دریک جمع بزرگ برای همه قرائت میکردی .

سپس دشنام ها شروع میشد.تعدادی از افراد روی سر فردی که فاکت های خودش را خوانده بود میریختند و علاوه بر دشنام هایی که میدادند درمواقع زیادی به کتک زدن فردی که فاکت خوانده بود نیز منجر میشد.

شرایط من که هیچ کدام از اینها را قبول نداشتم بدتر بود نه فاکت عملیات جاری می خواندم و نه فاکت غسل هفتگی و به همین دلیل به ضد انقلاب مریم رجوی متهم بودم.وهمیشه زیر ضرب تهمت ها و افتراها و حتی کتک زدن ها قرار میگرفتم .

خدایا چه باید میکردم؟ خدایا ای کاش همانجا لب مرز با همان گلوله هایی که به سمت ام شلیک میشدند جانم را میگرفتی ! آخر چه مبارزه ای ؟با کی؟ برای چی ؟ به چه دلیلی؟ اگر واقعا با همه بلایایی که سرم آورده بودند ، اگر اندکی حق داشتند و دنبال جرئه ای از حقیقت بودند حتما جانم را در اختیارشان می گذاشتم.

ولی این ها در طی این مدت که شاهد فعالیت هایشان از داخل قرارگاه ها تا نقاط مرزی بودم ، کاری جز مزدوری برای نیروهای صدام حسین و دشمنی با مردم نواحی مرزی و خیانت به مردم ایران نداشتند .و من این را بخوبی درک کرده بودم.

نشست های 4 ماهه طعمه با تمام سختی هایش بدلیل بروز واقعه 11 سپتامبر تعطیل شد و با ید دوباره به قرارگاه موسوم به موزرمی در شهر العماره برمیگشتیم.

 از زمانی که به العماره برگشتیم تا زمانی که از آنجا به قرارگاه اشرف کوچ کردیم ،چند ماهی طول کشید و زندگی در آنجا همان زندگی گذشته وتکراری بود بعلاوه اینکه مقداری نیز بدلیل نشست های جدید سخت تر شده بود.

ولی برای من دیگر فرقی نمیکرد عزم کرده بودم که در هیچ کاری همراه آنان نباشم.مثل آنها فکر نکنم و در عمل کردن نیز مثل خودم باشم.

بنابر این اکثر نشست ها را نمیرفتم و این باعث شده بود که بیشتر به من سخت بگذرد.

در همین نشست ها بود که حسن رودررو به من خیانت کرد .یک روز دریکی از نشست ها برای اینکه شعله آتش دشنام و کتک زدن را بالا ببرد به زهره قائمی که فرمانده قرارگاه و مسئول نشست بود ،گفت علی بجنوردی (اسم مستعاری بود که اجبارا در تشکیلات رویم گذاشته بودند تا شناخته نشوم.چون اسیر بودم و به صلیب سرخ معرفی نشده بودم) به دروغ به مسئولش گفته بود که عکسی که در کمد اش دارد مربوط به خواهرش می باشد ولی من که در پاسگاه با علی بودم می دانستم که این عکس مربوط به نامزد اش معصومه است .

از اینجا بود که فهمیدم عکس معصومه را چه کسی یا چه کسانی در داخل کمد ام به آتش کشیده اند .

آن نشست ،نشست انتقام و زخمی کردن مجدد من بود و با اینکه چند تا از مجیز گویان رجوی همراه با سر دادن بدترین دشنام ها کتک ام میزدند ،فریاد زدم هر گز به انقلاب پوشالی شما و خواهر مریم تان سر تعظیم فرود نخواهم آورد.

و از این لحظه به بعد همیشه مورد سوءظن جدی بودم و مسئولی که برایم گذاشته بودند همیشه و در همه جا سایه به سایه دنبالم بود.

سال 1381 بود .بوی الرحمن رجوی و صدام به مشام میرسید .حمله آمریکا به عراق قریب الوقوع بود و به همین دلیل می بایست به منطقه جبه داغ در حوالی جلولا(یکی از شهر های عراق ) میرفتیم.

ترسی نداشتم .می خواستم اگر فرصتی پیش بیاید به سمت مرز فرار کرده و به ایران برگردم تا دوباره بتونم معصومه رو ببینم.

شب چهار شنبه سوری سال 1381 همراه با یکان زرهی شبانه قرارگاه اشرف را ترک کرده و به جبه داغ (کوه های حوالی شهر جلولا در عراق ) رفتیم و در کوه های آنجا پناه گرفتیم.

روزهای سختی در پیش داشتیم ؛بمباران هواپیماهای آمریکایی ،حمله اهالی روستاهای اطراف جبه داغ به محل های استقرار ما و کشته شدن تعدادی از هم قرارگاهی ها در اطراف شهر جلولا و کوه های جلولا و نفت شهر و جاده های مواصلاتی اطراف شهر ؛ارمغان رجوی به ما بود.

مسعود رجوی و مریم رجوی در نشست توجیهی در قرار گاه اشرف گفته بودند که در صورت شیلک حتی یک تیر به سمت ما و یا قرارگاه های سازمان ،حمله نیروهای سازمان به ایران شروع میشود .(و به این شکل رجوی می خواست یک قتل عام عمومی برای رزمنده های خود در عراق راه بیاندازد) اما مسعود و مریم رجوی برخلاف وعده ای که داده بود از عراق فرار کرده و ما را در بیابان های عراق تنها گذاشتند تا زیر بمباران هواپیماهای آمریکایی و انگلیسی و یا هجوم مردمی که از مجاهدین در زمان صدام زخم خورده بودند نابود شویم.

به گفته رجوی که بلافاصله بعد از تحویل سال نو1382  در کوه های جبه داغ برای ما قرائت شد؛آن فرصت طلایی پیش نیامد و علت هم این بود که سید الرئیس اش به یکباره سرنگون شده و تمامی ارتباطات اش را با رجوی قطع کرده بود و رجوی علاوه بر اینکه دلخوری شخصی داشت، عملا نتوانسته بود به آرزویش یعنی قتل عام افرادش در مرز های عراق و ایران برسد.

بعد از این واقعه ها و استقرار نیروهای ارتش آمریکا در محل های استقرار نیروهای رجوی در کوه های اطراف جلولا و در نقاط مرزی ، به پادگان سپاه دوم عراق در منطقه جنوبی جلولا منتقل شده و پس از یک ماه استقرار در آنجا با اجازه ارتش آمریکا به قرارگاه اشرف بازگشتیم.

و دوباره روزهای تکراری گذشته فرا رسید.ولی این بارروابط افراد ناراضی با نیروهای سازمان فرق زیادی نسبت به قبل پیدا کرده بود و عملا می توانستیم حرف مان را به سازمان بزنیم و این هم از سر خیر نیروهای آمریکایی مستقر در اشرف بود که سازمان مجاهدین می خواست به آنها نشان بدهد که دموکرات نیز هست و چیزی در بدست آوردن دل آمریکایی ها کم نخواهد گذاشت.

روزهای اول مجاهدین از نیروهای آمریکایی به شدت میترسیدند ولی در روزهای بعد بنا بدستور فرماندهان و مسئول وقت سازمان مجاهدین (مژگان پارسایی) همان راه و روشی که سازمان رجوی با ارتش صدام داشت با نیروهای آمریکایی نیز شروع شد.

سازمان مجاهدین هر هفته می بایست آماده سازی چند میهمانی برای نیروهای آمریکایی را ترتیب میداد ولی ازما عناصر ناراضی در این میهمانی ها استفاده نمی کردند ومی ترسیدند که به آمریکایی ها بگوییم ما را به اجبار در اشرف نگه داشته اند .

البته نیروهای آمریکایی ماهیت واقعی سازمان مجاهدین را تا اندازه زیادی درک کرده بودند و با این میهمانی ها بیشتر از قبل به ماهیت واقعی مزدوری و تروریستی مجاهدین پی میبردند.

در این دوران از چند مرحله عبور کردیم ؛سلاح ها و تانک ها را تحویل نیروهای آمریکایی دادیم و علاوه بر این در مصاحبه با نیروهای آمریکایی نیز شرکت کردیم  که من آزار و اذیت و ماندن اجباری خودم در سازمان مجاهدین را برای آنها توضییح دادم.

در همین دوران یکی از نفرات سازمان که از قرارگاه اشرف فرار کرده بود ، توانست خودش را به ایران برساند .

این فرد در ایران سراغ خانواده افرادی که می شناخت رفته بود و به آنها از وضعیت فرزندانشان اطلاع داده بود .همینطور سراغ خانواده من در بابا امان نیز رفته بود.

چند ماه پس از آن یک روز مسئولم آمد و گفت که پدر و مادر و دائی ات همراه با تعداد زیادی از ایرانی ها به اشرف آمده و می خواهند با تو ملاقات کنند ولی یک ساعت بیشتر وقت نداری چون آنها با کاروان وزارت اطلاعات آمده اند.

من از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم.همانجا پرسیدم چرا یک ساعت؟

ولی پاسخی نشنیدم.مسئولم مرابه سالن میهمانان در کنار درب ورودی اشرف برد .انبوهی از ایرانیان برای دیدار با فرزندانشان به آنجا آمده بودند من دنبال پدر و مادرم میگشتم که ناگهان پدر و مادرم را دیدم خیلی پیر شده بودند خودم را در آغوش آنها انداختم هر دو برایم گریه میکردند .

 من عهد کرده بودم که پیش آن نامردها یک قطره اشک هم نریزم .دوروبرما را از زهره قائمی و بتول رجایی گرفته تا دیگر مسئولین سازمان مجاهدین گرفته بودند و عملا ما در محاصره آنها بودیم .

هر جا که میرفتیم تا دو کلمه با هم حرف بزنیم نمیشد چون مسئولین سازمان به همین دلیل در آنجا حظور داشتند .

مادرم گفت که ما برای تو مجلس ترحیم گرفته و برایت یادبود گذاشته بودیم .همه به یقین رسیده بودند که همان موقعی که تو اسیر شده بودی کشته شده ای و ناباور بودند که من زنده باشم و هر چند وقت یک بار تمام قدم را برانداز میکرد تا ببیند آیا من خودم هستم؟

حتی یک بار هم شک کرد و دست آخر پیراهنم را بالا زد تا اثر سوختگی دوران بچگی را که روی بدنم دید مطمئن شد که من خودم هستم .

حتی ارتش ایران نیز به خانواده ام گفته بودند که من مرده ام و وقتی مرا زنده میدیدند همه اش میگفتند که پس چرا تماس نگرفته ای ؟

چرا نامه ننوشته ای ؟

گفتم مادر تو خبر نداری که پسرت چه ها کشیده است .من در تمام این 7سال که اسیر دست اینها بودم سه بار نامه نوشتم ولی مطمئن بودم که سازمان مجاهدین این نامه ها را به دست شما نمیرساند.و عملا همینطور هم شده بود و هیچ یک از نامه هایم را به  خانواده ام نرسانده بود.

پدرم گفت خوب الان بیا بریم .گفتم پدر من هنوز اسیر هستم و نمی توانم پایم را از قرارگاه بیرون بگذارم .

و اگر این کار را بکنم سازمان به نیروهای آمریکایی اطلاع میدهد تا مرا دستگیر کنند و بعد هم باید دوباره به زندان بروم.

همانموقع که با خانواده ام داشتم صحبت میکردم دیدم که دو نفررا نیروهای آمریکایی دستگیر کرده وبه نماینده سازمان مجاهدین در کنار درب ورودی قرارگاه اشرف تحویل دادند.

گفتم مادر نگاه کن این هم آخر وعاقبت کسی است که بخواهد از دست سازمان مجاهدین فرار کند .معلوم نیست سر این بدبخت چه بیاورند.

بالاخره خانواده ام را متعاقد کردم که الان ممکن نیست و بیشتر برای خودم دردسر درست میکنم ولی قول دادم که یک روزی بتوانم از این اسارت گاه خودم رانجات بدهم .

مادرم گفت که بیچاره معصومه.!

گفتم چی شده ؟بگو !.

مادرم گفت منتظرته .چند ساله!.بغض گلوم رو گرفته بود ولی نمی تونستم اشکهام رو دربیارم.قلبم داشت منفجر میشد ولی چاره ای جز دندان بر جگر خسته سائیدن نداشتم.

بالاخره پدر و مادرم با دست های خالی برگشتند و من دوباره به فکرعشق عمیقی که ازمعصومه و آن چشم های سیاه داشتم فرو رفتم.تمام دردهایم را فراموش کرده بودم و احساس میکردم که در این سالیان، معصومه درد و رنج فراوانی را متحمل شده که برایم قابل درک نیست و مسبب اصلی آن نیز کسی جز رجوی و سازمانش نبود.

بی اختیار دست هایم را بالا برده و همینطور که به غروب آفتاب نگاه میکردم گفتم خدایا نبخش آنکه جوانی من و معصومه را کشت. چرا که  من نمی بخشم کسی را که جوانی ام را کشت.

خاطرات بابا امان ،خانواده،همسایه ها وگیسوان پریشان بید مجنون،آن تک درخت کوچه که با گیسوان بلند و سیاه رنگ معصومه در هم آمیخته بود  ،دوباره در من زنده شد.و این بار امید وارتر از همیشه و هر زمان دیگر بودم.

غروب آفتاب در برابر تیرگی شب رنگ می باخت و من در خاطرات کوچه باغ های بابا امان پر میکشیدم بی آنکه بتوانم به خداحافظی پدر،مادر و دائی ام جواب بدهم.چشم های گریان هر سه تاشون برایم دردناک بود ولی اشکم در نمی آمد و باید که ایستاده و راست قامت در برابر دیدگان اعوان و انصار سازمان رجوی که ما را احاطه کرده بودند ،می بودم.

پدر و مادرم سوار اتوبوس شده بودند تا به ایران برگردند . چشم های گریان آنها یک دم آرام و  قرارنداشت.ومن با اهل خانواده فقط با اشاره دست خداحافظی کردم.و لحظه بعد وقتی اتوبوس به راه افتاد به محل یکان برگشتم.شب بود و من بشدت خسته بودم و دیگر باید می خوابیدم.

از آن روز به بعد دیگر دنبال فرار و خارج شدن از قرار گاه اشرف بودم .تا اینکه مصاحبه دوم نیروهای آمریکایی با اعضاء سازمان شروع شد.این تنها فرصت نهایی من بود که بتوانم با کمک تو از دست سازمان مجاهدین فرار کنم .

نزدیک به ده ماه در کمپ افراد جدا شده نزد آمریکایی ها بودم که یک روز نیروهای آمریکایی گفتند ،کسانی که جزو اسرا هستند بایستی به بغداد بروند .

چون صلیب سرخ جهانی می خواهد با آنها مصاحبه کند.روز بعد با تعدادی از افراد جدا شده که توسط صدام یا سازمان رجوی به اسارت درآمده بودند با هلی کوپتر به بغداد رفتیم.

وقتی در فرودگاه المثنی بغداد از هلی کوپتر پیاده شدیم متوجه شدم که صلیب سرخ برای مصاحبه با ما به آنجا آمده است .

من جزو اولین نفراتی بودم که افراد صلیب سرخ برای مصاحبه صدایم زدند.

وقتی در مصاحبه با صلیب سرخ سرگذشتم را تعریف میکردم چشمهای مصاحبه کننده که یک مترجم ایرانی وابسته به صلیب سرخ نیز در آنجا بود، پر از اشک شده بود و در نهایت نیز نتوانست خودش را نگهدارد. بغض اش ترکید و بی اختیار صدای حق حق اش بیرون زد و در همان حال از من پرسید الان که می خواهی به ایران برگردی چند سالته ؟

جواب دادم 26 سالم تموم نشده.دوباره پرسید ،فکر میکنی معصومه هنوز منتظرته

 گفتم نمی دانم.و پس از آن نیز دوباره به کمپ آمریکایی ها برگشتیم تا چند روز دیگر برای پرواز به سوی ایران آماده شویم.زمان ورزش برای افراد جدا شده از سازمان مجاهدین در کمپ نیروهای آمریکایی فرارسیده بود .

 رضا باید میرفت.رضا برای ورزش رفت و من در محوطه کمپ قدم میزدم وبه سرگذشت دردناک انسان هایی که سازمان رجوی به دام انداخته بود فکر میکردم.

یک هفته از این ماجرا گذشت .زمان پرواز افرادی که برای رفتن داوطلبانه به ایران ثبت نام کرده بودند رسیده بود نیروهای آمریکایی اطلاع دادند که این افراد صبح روز بعد به تهران پرواز خواهند کرد.و آن شب بعد از شام تا ساعت 0230   صبح با رضا در چادر محل زندگی مان راجع به آینده ، کارش و معصومه صحبت میکردیم .

یادم می آید که از رضا پرسیدم ،آیا هنوز که از سرنوشت واقعی معصومه خبر نداری باز هم دوستش داری ؟

 رضا با اندکی مکث پاسخ داد آره واقعا دوستش دارم. گفتم اگه با این همه انتظار برات نمونده باشه چی ؟

 گفت اگه به اون برگرده منتظرمه ولی اگه به هر دلیلی منتظرم نمونده باشه به این سادگی دیگه ازدواج نمیکنم.

لحظه غم انگیزی از جلو چشمان رضا رد شد و من آن را به خوبی لمس کردم. صورتم را به رضا نزدیک کردم و آهسته گفتم رضا هر کس سرنوشت خودش را خودش می سازد. با این حال کسی از سرنوشت و فردایش خبری ندارد که بالاخره چه خواهد شد؟

 عشق شما عشق خیلی پاکی بود و به همین دلیل نیز یک نصیحت برادرانه دارم .رضا گفت چیه ؟گفتم اگر معصومه برات مونده بود ، واقعا بیشتر از تو خودش را فدای تو کرده است و تو این را باید بفهمی که تا آخر عمر باید مدیون اش باشی و تا زمانی که زنده ای و  وجود داری باید به چشم یک زن وفادار بهش نگاه کنی .

ولی اگر برات نمونده بود نمی گم فراموشش کن ، مرد باش و با چشم تحقیر بهش نگاه نکن .چرا که اون به اندازه کافی منتظر تو مونده بود .اتفاقا برو و زندگی اش رو بهش تبریک بگو و این طوری می تونی اون رو هم از تردیدی که با دیدن تو بهش دست میده نجات بدی .

و پس از آن دیگر بچشم یک انسان فداکار بهش نگاه کن و نه معصومه ای که توی ذهنت مونده بود .و این برای هر دو شما خوشبختی خواهد آورد .

صبح ساعت0600 بود که رضا مرا از خواب بیدار کرد .گفت داداش جواد وقت خداحافظی است.از خواب بیدار شدم.همدیگر رو بغل کردیم و به رضا گفتم نمی دونم که آیا دوباره میبینمت یا نه؟ ولی یادت باشه که راه و روش مردانگی رو برای زندگی آینده ات در پیش بگیری .

سختی ها و بدی ها مشکلی از زندگی آینده ات حل نخواهند کرد.ولی با این تجارب زندگی نویی را شروع کن و به فرزندان آینده ات راه و روش راد مردی رو یاد بده تا اونها هم در آینده بدونند که پدرشان در برابر تمام ناجوانمردی های سازمان رجوی سر خم نکرد و مردانه پای عهد و پیمانش ایستاد.

 بغض گلوی رضا را می فشرد تاب نیاورد و چند قطره اشک از چشم هایش چکید ، و بعد خدا حافظی کرد و رفت.خبر رسیدن بخشی از افراد جدا شده به ایران در تمامی خبر گزاری ها پخش شد و من رضا را در فیلم مصاحبه هایش دیدم .نفس راحتی کشیدم .با اینکه رضا را مثل برادرم دوست داشتم احساس کردم که یکی از دین هایم به مردم ایران را نیز پرداخت کرده ام .

یک ماه بعد رضا از خانه خواهرش در بجنورد به من که در کمپ آمریکایی مانده بودم زنگ زد و تلفنی با رضا و خواهرش فاطمه  صحبت کردم . روم نشد از خود رضا بپرسم .از فاطمه خواهرش پرسیدم که آیا معصومه به انتظار رضا مونده بود یا نه؟ فاطمه جواب داد ، آره ولی نه تا الان .گفتم پس تا کی ؟ گفت تا وقتی که بر اساس اخباری که می آمد مطمئن شده بود رضا دیگر زنده نیست و توسط مجاهدین در مرز کشته شده است. گفتم پس الان چی ؟ فاطمه گفت معصومه الان دو تا بچه کوچک داره.

نفهمیدم کی از فاطمه و رضا خداحافظی کرده و گوشی را قطع کردم .گویی با تمام حرف هایی که به رضا زده بودم ، خودم هم انتظار شنیدن این خبر رو نداشتم . ولی واقعیت داشت ومن هم باید آن را درک میکردم.

بله سازمان رجوی به معصومانه ترین عشق معصومه، حتی  دردهکده بابا امان رحم نکرده بود !.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

هنگام خزان  ـ مهر 1371 ـ ص 11

فلاني

 

«خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است»

پوشيدن خز، لازمه‌اش پول كلان است

آن پالتوي پوست كه ديروز خريدي

ديشب ز مُد افتاده و توي چمدان است

آنان كه ندارند به كف ثروت يامفت

گر جبة متقال بپوشند گران است

فرق من و ارباب همين مطلب جزئي است

او را غم خز باشد و ما را غم نان است

از بس كه به شلوار، زدم وصلة صدرنگ

«گويي به مثل، پيرهن رنگرزان است»

برخيز كه سرما نخوري اي بدن لخت

«باد خنك از جانب خوارزم وزان است»

اي رهگذران، صورت زردنبوي من نيست

«اين برگ رزان است كه بر شاخ رزان است»

از حسرت ديدار به و سيب و گلابي است

آبي كه مرا از لب و از لوچه روان است

تا من دو عدد خربزه، كش رفتم از اين باغ

«دهقان به تعجب سر انگشت گزان است»

تخريب كلام شعرا، كار «فلاني» است

«نه كار فلان بن فلان بن فلان است!»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

«نی قلیون! » مجاهدین

لاغر اندام با قدی نسبتا بلند ودستانی درازو با صورتی استخوانی و موهایی که در وسط ریخته و از طرفین همیشه پریشان بود و دماغی استخوانی از اوموجودی  همیشه سوال برانگیز ساخته بود .

بیشتر اوقات چهره اش در هم فرو رفته بود و کمتر کسی دیده بود که او بخندد و نمیدام چرا چهره اش مرا همیشه یاد « آقا محمد خان قاجار » می انداخت .

اول بار که دیدم اش دراتاقی 6در6 دریکی از کشورهایی اروپایی بود که به تازگی از کار پر نیرنگ وفریب اخاذی از شهروندان اروپایی برگشته بودیم جایی که با سوءاستفاده  از احساسات پاک این مردم به نام کمک برای کودکانی که در کردستان گیر افتاده اند و در خطر سوز و سرما و مرگ هستند احساس شان را به یغما می بردیم و با حقه و کلک جیب شان راخالی میکردیم ، حال آنکه این پول ها تماما به صندوق سازمان مجاهدین سرازیر میشد و همگی به عراق میرفت.

به هر صورت آنروز یکی از روزهای آخر هفته ای بود که یکبار دیگر جمع شده بودیم که «برادر!! مسعود» همگی مردان را از آن طرف خط که از عراق وصل شده بود شلاق کش کند و همگان را به رهبری  خواهران ناتنی  که به تازگی شورای رهبری می نامیدند  فرا بخواند.

روبروی ما یک میز بود که یک تلفن سفید رنگ همراه با بلندگوی قوی  روی آن قرار داشت . تماس برقرار شده بود  عده ای جیغ میزدند ،تعدادی گریه میکردند و نمایشی مشمئزکننده که نمایان گر یک سکت مذهبی در یک آیینه تمام قد بود آغاز شده و هرکس به فرا خور حال خودش نقش بازی میکرد در این حال  به ناگهان یکی از وسط جمعیت بلند شد وبه آن سوی خط تلفن که «مسعود رجوی» بود بلند فریاد زد: سلام برادر... من هستم.... نی قلیون !!! 

من که از شوخی بی مزه  وحرکت بسیار سبک او حالم به هم خورده بود در فکر این بودم که « نی قلیون ! » دیگر چه صیغه ای است ؟ اما بسرعت متوجه شدم  او همان « نادر ثانی » بود که برای خود شیرینی همراه با طبقی از چاپلوسی قدم جلو گذاشته بود و « مسعود رجوی » نیز بسرعت او را شناخت چون خودش هم به تحقیر وهم تمسخراین نام را به او داده بود.

نادر ثانی در حالی که مثل بچه ها خودش را لوس میکرد وحاضرین در تعجب از این همه چاپلوسی انگشت به دهان شده بودند از اینکه چنین اسمی را مسعود رجوی برایش برگزیده غرق در شوق شده بود   ، در مجاهدین  مهم این است که عزیز دربار رجوی باشی حالا به هر اسمی و با هر رسمی .

به همین جهت بود که بسرعت فهمیدم وی در جلسات درونی تر و بسیار مخفی در کنار مسعود رجوی ظاهر میشده است و اکنون که در خارج از خاک عراق بسر میبرد با هدف مشخصی به اروپا اعزام شده بود . کار اصلی « نادر ثانی » نی قلیون! مجاهدین در قسمت ضد اطلاعات وبخش فوق امنیتی آنان بود افرادی که در این بخش از مجاهدین کار میکردند به غایت از چشم ونظر دیگران مخفی بودند و از جزییات کارشان کسی سر در نمی آورد. بعد ها روشن شد که پرونده چک افراد تازه وارد و حتی کسانی که سالیان در مجاهدین فعالیت شبانه روزی داشتند واکنون دیگر نمی خواستند در کنار تشکیلات مجاهدین کار کنند به این بخش فرستاده می شد تا حساب شان رسیده شود .

نادر ثانی از دست پروردگان ابراهیم ذاکری بود که در پی بیماری سرطان و تمور مغزی مدتی قبل در پاریس جان سپرد. بدین جهت است که بخش مهمی از مسئولیت های ابراهیم ذاکری که در اروپا متمرکز بود بعد از مرگ وی به این فرد سپرده شد کسی که با نام های مستعار و گوناگون در اروپا تردد میکند ولی محل استقرار دائمی اش شهر کلن آلمان است جایی که رها شدگان از این سازمان دمار از روزگار مجاهدین به واسطه روشنگری هایشان در آورده است و کارد را به استخوان آنان رسانده اند.

وی اکنون برای ماموریتی که همانا سرکوب ناراضیان درونی تشکیلات مجاهدین است مجددا از پاریس به آلمان اعزام شده و شبکه مخفی که وی آن را سازماندهی کرده است متشکل از چندین تیم هر روز به گونه ای در مورد این  ناراضیان که چندی قبل توسط  خود سازمان مجاهدین شکنجه و مورد اذیت وآزار قرار گرفته بودند در حال مدرک سازی و ایجاد مشکلات حقوقی  در نزد دوایر دولتی آلمان  است ، حال آنکه مرغ از قفس پریده و تروریست هایی که خود دست شان به خون مردم وسربازان ایرانی آلوده است نمی توانند با ماسک دمکراسی  در مقابل چشم بیدار آگاهان سیاسی پز آزادیخواهی دهند.

اکنون که این حقایق افشا میشود و وجدان بیدار وحافظه تاریخی مردم ایران با روشنگری های بی مانند یک بار دیگر به قضاوت بین مجاهدین و رها شدگان ازاین جریان ارتجاعی و بسا عقب مانده تاریخی فرا خوانده میشوند، جریانی  که پیشبرد اهداف سیاسی اش را در سرکوب و تفتیش عقاید جستجو میکند این جسارت ها را تاب نیاورده و با عملکرد ضد تاریخی وضد مردمی شان میروند که چون حزب توده عبرت خاص و عام گرددند.

29.11.2005

محمود رهنما

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

 

سفند 1377

اهل قلم

عمران صلاحي

شاعري ديدم هراسان همچو موش

گفت روزي با عمو سبزي فروش:

كار تو كاري بود بي‌دردسر

كار ما كاري پر از خوف و خطر

كار تو با اسفناج و با هويج

كار ما با حافظ و نيما يوشيج

ما عدو داريم، اما تو كدو

يك كدو بهتر بود از صد عدو

گر تو داري توي دكانت خيار

من به روي فرق خود دارم شيار

«حق نشايد گفت جز زير لحاف»

ورنه فرقت مي‌خورد فوري شكاف

اين يكي مزدور مي‌داند مرا

آن يكي مامور مي‌خواند مرا

اين يكي گويد كه مي‌گيري دلار

دست كن در جيب و فوري در بيار

آن يكي گويد كه توهين كرده‌اي

چون الاغ بنده را «هين» كرده‌اي

اين يكي گويد از آن بدتر شدي

«خود مسلمان ناشده كافر شدي»

كار ما كاري است پر درد و عذاب

گاه در اطناب و گاهي در طناب

«رشته‌اي بر گردنم افكنده دوست»

مي‌كَند از كله‌ام پيوسته پوست

روز روشن بنده گردم ناپديد

مي‌شوم مفقود و بعدا هم فقيد

چون شدم دزديده و گشتم خفه

هر كسي بافد هزاران فلسفه

آن يكي گويد كه اين كار «سيا»ست

اين يكي گويد كه كار «مافيا»ست

شك ندارم كار اغيار است اين

بي‌گمان كار ستكبار است اين(1)

يا همان مقتول شايد قاتل است

قتل خود را آمر است و عامل است(2)

او خودش روي زمين افتاده است

او خودش فرمان به قتلش داده است

اي عمو سبزي فروش كوي ما

آه، اي سرمنشا كاهوي ما!

خوش به حالت بوده‌اي اهل كلم

نيستي مانند من اهل قلم!

1ـ شاعر از فرط مخالفت، زده استكبار را ناقص كرده.

2ـ نسخه بدل: اين يكي گويد كه كار محفل است!  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

نگاهی به جنگ ها یی دیکتاتورها پیشین گاهأ چنان ما را شگفت زده شباهت ها با دنیای امروزی میکند که نمی دانیم واقعأ در کجای تاریخ ایستاده ایم .

على غفور
نبرد ۸۳: نبرد العلمين
اقدامات احمقانه ايتاليا در اوج جنگ جهانى دوم مكرراً سبب مى شد هيتلر مجبور به دخالت در جبهه هايى شود كه اصلاً مايل به ورود به آن نبود. موسولينى ديكتاتور ايتاليا به اشتباه گمان مى برد مى تواند با هجوم برق آسا مانند ارتش آلمان كشورها را تصرف كند. حمله اكتبر ۱۹۴۰ او به يونان از جمله اشتباهات احمقانه موسولينى بود. قدرت دفاعى يونان ايتاليا را به زحمت انداخت تا آنكه هيتلر مجبور شد آوريل ۱۹۴۱ با ورود به جبهه نبرد يونان، كار را يكسره كند.
اما موسولينى دسته گل ديگرى نيز به آب داده بود! «ورود به قلمرو بريتانيا در شمال آفريقا.» ايتاليا كه ليبى را در دست داشت دسامبر ۱۹۴۰ تصميم گرفت خود را به اسكندريه و قاهره برساند تا با تسلط به كانال سوئز ناوگان دريايى انگليس را با مشكل مواجه كند.
غافل از آنكه ارتش ايتاليا تنها به درد نبرد با كشورهاى جهان سومى و يا ارتشهاى درجه دوم اروپا مى خورد. در شرق ليبى نيروهاى انگليسى به فرماندهى ژنرال ويول و اوكانر نيروهاى ايتاليا را محاصره كرده و وادار به تسليم مى كنند. سقوط دژ طبروق (توبروك) در ۲۲ ژانويه ۱۹۴۱ سبب فروپاشى دفاع ايتاليا در جبهه ليبى شد اكنون قواى فرانسه آزاد به رهبرى ژنرال شارل دوگل نيز وارد صحنه شمال آفريقا شده بودند و ديگر براى ايتاليا مجالى باقى نمانده بود. لازم به ذكر است ارتش فرانسه آزاد براى از پاى درآوردن ايتاليا بيابانهاى بى آب و علف چاد و جنوب ليبى را پشت سر گذاشتند.
ورود رومل
سقوط بنادر بنغازى و طبروق سبب شد، هيتلر تصميم بگيرد با قدرت مانع پيشروى انگليسى ها و فرانسوى ها در شمال آفريقا شود. به همين دليل در فوريه ۱۹۴۱ رومل فرمانده لايق و موفق آلمانى (كه پيش از اين در نبردهاى جبهه غرب قدرت خود را نشان داده بود) را به همراه ۲ لشكر زرهى و موتوريزه به طرابلس (پايتخت ليبى) واقع در غرب ليبى اعزام كرد.
رومل به محض ورود به منطقه متوجه شد قواى ايتاليا به شدت روحيه خود را از دست داده اند به طورى كه مارشال گرادزيانى، فرمانده كل قواى ايتاليا در شمال آفريقا و فاتح ليبى در ۱۵ سال قبل (كسى كه موفق شد عمر مختار مبارز بزرگ ليبى را شكست دهد) چند روز قبل استعفاى خود را تقديم موسولينى كرده است.
وى تصميم گرفت شيوه جنگهاى نوين در غرب را در آفريقا دنبال كند و بلافاصله ستاد خود را تجهيز كرد.
توقف انگليسى ها
شكست هاى متعدد ايتاليا سبب شد، در خطوط دفاعى قواى محور شكاف بزرگى ايجاد شود كه در ابتدا حتى خود طرابلس را در خطر انداخته بود. اما چنان كه ذكر شد، آنان در نوامبر ۱۹۴۱ براى اولين بار با مقاومت هاى جدى روبرو شدند و در شرق طرابلس در نبردى سنگين در اين منطقه ضربه نابودكننده اى را از قواى زرهى رومل تحمل كردند. گفته مى شود ؛ آنان در عمليات ماه هاى اكتبر و نوامبر، ۷۵درصد از قواى زرهى خود را از دست داده بودند.
از اين زمان به بعد اين آلمانها بودند كه تحت فرمان رومل شروع به پيشروى كردند. رومل از ژانويه تا ژوئن ۱۹۴۲ در چندين جنگ پياپى، انگليسى ها و فرانسوى ها را از خاك ليبى بيرون كرد و در نبرد بئرالحكيم اگر دلاورى ۵۵۰۰ سرباز فرانسوى نبود ستون هاى انگليسى قتل عام مى شدند.
ورود به مصر
رومل ۲۴ ژوئن با اجازه پيشوا آماده ورود به مصر شد. قواى آلمان به سرعت در محور سيدى برانى _ العلمين شروع به پيشروى كرد و در همه جا قواى انگليس به همراه سربازان استراليايى و نيوزيلندى را عقب زد. در ۲۸ ژوئن با عقب كشيدن سپاه هاى هشتم و دهم انگليس رومل به ۲۰۱ كيلومترى اسكندريه رسيد.
اولين توقف
طولانى شدن خطوط تداركاتى رومل از يك سو و ورود نيروهاى تازه نفس انگليسى از شرق مصر، سبب شد وضعيت مدافعان تقويت شود. در جولاى ۱۹۴۲ نبرد سرنوشت ساز العلمين نشان داد دستيابى به كانال سوئز تقريباً غيرممكن است. مدافعان اين شهر كوچك كه در ۸۸كيلومترى قاهره قرار دارد، دو حمله پياپى ايتاليايى ها و رومل را بدون فايده گذاشتند. رسيدن دهها هزار سرباز كمكى انگليسى در ماه اوت سبب شده، رومل نتواند از حملات پى در پى خود نتيجه بگيرد.
اشتباه هيتلر
هيتلر كه سخت درگير نبرد سرنوشت ساز و بى رحمانه با شوروى بود، به درخواست هاى مكرر رومل براى قواى كمكى جوابى نداد حال آنكه اين سردار شجاع آلمانى با كمتر از ۱۰۰ تانك در ۳۰۰ كيلومترى كانال سوئز بود و در آن شرايط مى توانست با كمك يك سپاه كمكى خاورميانه را به خطر بيندازد و در كشورهايى نظير سوريه، عراق و ايران جنبش هاى ضدانگليسى را تقويت كند. علاوه بر آنكه مناطق نفت خيز مورد علاقه انگليس در خليج فارس را به خطر اندازد.
اما قبل از هيتلر اين چرچيل بود كه از وضعيت حساس جبهه مصر باخبر شده و به سرعت يك ژنرال با روحيه و معروف به نام مونتگومرى را به همراه واحدهاى جديد كمكى به جنگ رومل فرستاده بود.
نبرد موش صحرا و روباه صحرا
مونتگومرى كه بعدها به موش صحرا معروف شد، از همان ابتدا تاكتيك خود را بر «حمله و باز هم حمله» متمركز و رومل روباه صحرا را عاصى كرد. در ماه نوامبر حملات مكرر انگليسى ها، رومل را مجبور به عقب نشينى از مصر كرد.
دستورات اشتباه هيتلر سبب شد ، سپاه آلمان و ايتاليا نامنظم عقب نشينى كند و در نتيجه ۳۰هزار سرباز دول محور اسير انگليس ها شوند و به اين ترتيب نبرد ۶ماهه العلمين با شكست آلمان پايان يافت.
شكست كامل آلمان ها در شمال آفريقا
دولت آمريكا با وجود ورود به جنگ دوم جهانى در ماه دسامبر ،۱۹۴۱ با گذشت يك سال هنوز هيچ اقدامى براى اعزام نيروى جنگى براى كمك به متفقين خود نكرده بود و بنابراين تصميم گرفت در نوامبر ۱۹۴۲ در كنار انگليس ها ۷۵هزار نيرو در الجزاير كه در آن زمان تحت فرمان دولت فرانسه (دست  نشانده آلمانها) بود، پياده كند.
اكنون رومل از شرق و غرب تحت فشار بود چرا كه نيروهاى پياده شده در مراكش و الجزاير بلافاصله به تونس حمله كردند. رومل براى آنكه محاصره نشود، به سرعت خود را به تونس رساند تا با قواى تازه نفس متفقين بجنگد. وى موفق شد در منطقه اى به نام «كاسرين» متفقين را شكست دهد اما نيروهاى متفقين با بهره گيرى از صدها توپ ، هواپيما و تانك حمله اى سنگين عليه اين قريه آغاز كردند كه با وجود دفاع جانانه  آلمانها، در نهايت با تحمل ۱۰هزار كشته رومل را عقب راندند. تلفات رومل در اين نبرد تنها ۲هزار نفر بود اما اين عقب نشينى نشان داد، آلمانها ديگر «دست بالا» را ندارند. پيشروى مجدد مونتگومرى در مارس ۱۹۴۳ به سمت طرابلس رومل را مطمئن مى كند شمال آفريقا ديگر جاى ماندن نيست و از هيتلر درخواست موافقت با عقب نشينى مى كند اما هيتلر به جاى اين كار او را از فرماندهى كنار گذاشته و ژنرال فن آرنيم را مسؤول عمليات كرد.
آمريكايى ها با اعزام صدها هزار سرباز جديد و اسكادرانهاى متعدد هوايى به منطقه، نشان دادند عزمشان براى شكست دادن آلمانها جزم است.
در مه ۱۹۴۳ قواى آلمان و ايتاليا كه در گاز انبر بزرگ متفقين (مونتگومرى از شرق و آمريكاييها در غرب) گرفتار شده اند، تن به تسليم مى دهند.
نتيجه نبرد
شاه بيت نبرد صحرا كه حدود ۳ سال به طول انجاميد، نبردالعلمين بود . اگر آلمانها دراين نبرد به پيروزى مى رسيدند، موفق مى شدند به سرعت در شبه جزيره عربستان، مصر، سوريه، عراق و حتى ايران پيشروى كنند چرا كه قواى امپراتورى تضعيف شده بريتانيا در اين منطقه كم و غيرقابل توجه بود. حتى اگر بخواهيم تنها به مصر بپردازيم، بايد بگوييم : تسلط به آبراه سوئز سبب مى شد كشتى هاى انگليسى مجبور شوند راه خود را دهها هزار كيلومتر دور كنند و به جاى طى كردن مسير كوتاه درياى سرخ -    مديترانه - انگليس خود را از اقيانوس هند به دماغه اميد نيك در جنوب آفريقا رسانده و سپس با پيمودن چندين هزار كيلومتر از اقيانوس اطلس جنوبى به اطلس شمالى بروند. اين مسأله مى توانست عملاً ارتباط انگليس ها را با امپراتورى عظيمشان در شرق (بويژه شبه قاره هند) از بين ببرد.
نبرد ۸۴: اقيانوس در آتش
در زمانى كه اروپا درگير شديدترين جنگهاى تاريخ خود بود، اقيانوس آرام، «آرامشى عجيب» را تجربه مى كرد حال آنكه اين آرامش، آرامش قبل از توفان بود. ژاپن از اوايل قرن بيستم به قدرت قابل توجهى در عرصه نظامى دست يافت بويژه پس از پيروزى در نبرد تسوشيما در ۱۹۰۵ و تصرف مستعمرات آلمان در طول جنگ اول جهانى ، ديگر قدرتى غيرقابل چشم پوشى بود. درگيرى انگليس در جنگ طاقت فرساى اروپا براى بلعيدن مناطق آباد شرق آسيا فرصتى طلايى به ژاپن داد. اما هنوز مانع جدى ديگرى بر سر ژاپن قرار داشت. آمريكا. ايالات متحده آمريكا از اواخر قرن نوزدهم دامنه توسعه خود را به مرور حتى به درياى چين گسترش داده بود. علاوه بر آنكه آمريكا در حال حاضر قوى ترين ناوگان منطقه را در شرق اقيانوس درمنطقه اى به نام پرل هاربر (درنزديكى هاوايى) مستقر كرده بود.
حمله به پرل هاربر
آمريكاييها قبلاً از طريق جاسوسان خودمطلع شده بودند، ژاپن به دنبال حمله اى برق آسا به نقطه اى در شرقى ترين بخشهاى آسيا است اما نمى دانستند قرار است هدف اين حمله پايگاه استراتژيك آنها باشد. در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ صدها هواپيما، ناوچه و رزمناو ژاپنى در «اختفاى كامل» دريايى به پرل هاربر نزديك شده و با ضربه اى ناگهانى تمام شناورهاى مستقر در پايگاه را به همراه ۱۸۸ هواپيماى آمريكايى از بين بردند. شدت و دقت بمباران به حدى بود كه آمريكاييها عملاً قادر به دفاع از خود نشدند. در اين حمله غافلگيرانه از ۸ نبرد ناو بزرگ آمريكايى ، ۵ ناو غرق و ۳ ناو تقريباً غيرقابل استفاده شدند. آمريكا بلافاصله به ژاپن اعلام جنگ داد (۴ روز بعد آلمان نيز به آمريكا اعلام جنگ داد).
فتح هنگ كنگ
بندر انگليسى هنگ كنگ بلافاصله پس از انهدام ناوگان آمريكا مورد هجوم لشگرهاى سپاه بيست و سوم ژاپن قرار گرفت در ۱۳ دسامبر ۱۹۴۱ مدافعان انگليسى مجبور به عقب نشينى شده و به پادگان جزيره پناه بردند اما ژاپنى ها پادگان را از زمين، دريا و هوا طورى بمباران كردندكه انگليسها پى بردند در صورت ادامه مقاومت قتل عام خواهندشد. بنابراين هنگ كنگ در ۲۵ دسامبر سقوط كرد. نيروهاى ژاپنى به سرعت به بنادر و مراكز مهم آسيا حمله كردندو اين حركت سبب شد آسيا شبيه اتفاقى كه در اروپا افتاد، يعنى سقوط سريع دولتها به دست نيروهاى آلمانى را تجربه كند در۷ دسامبر ژاپن همزمان با عمليات پرل هاربر به تايلند حمله كرد و بلافاصله كشورهاى اندونزى و مالزى تسخير شدند كه اولى متعلق به هلند بود و دومى در اختيار انگليس.
برمه نيز در ۱۵ ژانويه ۱۹۴۲ موردحمله قرار گرفت و آنگاه بود كه انگليس ها دريافتند اگر دير بجنبند، هند از دست مى رود. انگليس تقويت قواى خود را از مالزى شروع كرد اما فشار بى امان نيروهاى ژاپنى اين نيروها را وادار به عقب نشينى به جنوبى ترين نقطه مالزى يعنى دژ سنگاپور كرد.
سقوط سنگاپور
دژ سنگاپور ، مهمترين پايگاه عملياتى انگليس در شرق آسيا بود. چرچيل بر روى مقاومت اين دژ خيلى حساب مى كرد. انگليس از دهها سال قبل پادگانهاى بزرگى در سنگاپور ايجاد كرده بود و چون حدس مى زد ممكن است زمانى در منطقه تنها اين دژ دفاعى را داشته باشد، به گونه اى آن را ساماندهى كرد كه بتواند ماهها در برابر مهاجمان آسيايى دفاع كند.
چون سنگاپور يك جزيره كوچك در انتهاى مالزى بود، بنابراين نيروهاى زمينى به سادگى قادر به رخنه در آن نبودند. اما اتفاق عجيب اين بود كه ژاپنى ها بقدرى سريع نيروهاى درحال عقب نشينى انگليس را تعقيب مى كردند كه فرصت سنگربندى و تحكيم مواضع خود را نيافتند. بنابراين در ۱۵ فوريه دژ مذكور درميان بهت و حيرت جهانى سقوط كرد. اكنون ژاپن درآستانه هجوم به استراليا، زلاندنو و تسخير هند بود. ضربات گيج كننده ژاپنيها در دريا نيز ادامه يافت. آنها در نبردى سنگين در شرق جاوه (اندونزى) ۱۲ ناوشكن، يك ناو هواپيمابر و ۶ رزمناو انگليسى و آمريكايى را غرق كردند.
سقوط فيليپين
در ۱۱ مارس مجمع الجزاير فيليپين در پى حملات بى امان ژاپنى ها سقوط كرد و سربازان آمريكا اين جزيره را ترك كردند. در بين نيروهاى شكست خورده آمريكا، مردى به نام داگلاس مك آرتور در كمال حيرت، قسم خوردجزيره مذكور را از ژاپنيها بگيرد و از اين مردم (ژاپنيها) آنقدر بكشد كه آرزو كنند كاش هرگز جنگ را آغاز نمى كردند.
او فرمانده قواى مدافع فيليپين بود كه هفته بعد به مقام سرفرماندهى كل قواى آمريكا در منطقه منصوب شد. مك آرتور كه طرفدار سياست پيروزى به هر قيمت بود (۱۰ سال بعد او از رئيس جمهور آمريكا خواست چين را با بمب اتم با خاك يكسان كند) در آوريل ۱۹۴۲ درحالى كه براى كسى رمقى نمانده بود و سربازان انگليسى و آمريكايى تحت فشار قواى ژاپنى درحال متلاشى شدن بودند، به هواپيماهاى ناو هواپيمابر هورنت دستور داد به جاى حمايت از سربازان خودى ۸۰۰ كيلومتر را طى كرده و توكيو را بمباران كنند. اين حمله اگرچه خسارتى جدى به شهر وارد نكرد اما ژاپنيها را كاملاً غافلگير كرد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

به امید روزی که پرندگان در دهانه همه سلاح های دنیا لانه درست کنند !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

تفاوت سگ ها و گرگ ها را از زبان شعر "م امید" بخوانید . باور کنید دنیای سیاست هم همین است بعضی مثل مجاهدین در سوزو سرمای میهنمان در بیرون از خاک وطن سربه پای ارباب میساییدند ( اول صدام الان هم آمریکا) وبعضی هم درخاک وطن آواره بودندو بدنبال آزادی وآزادگی. شعر را بخوانید .

سگها و گرگها

هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
 زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولي از زوزه هاي باد پيداست
 كه شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده هاي برفها ، باد
 روان بر بالهاي باد ، باران
 درون كلبه ي بي روزن شب
 شب توفاني سرد زمستان
 آواز سگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاريك و توفان خشمناك است
 كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
 كنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
 چه عمر راحتي دنياي خوبي
 چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
 درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
 كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهايمان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
آواز گرگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
شب و صحراي وحشتناك و سرما
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
 حكومت مي كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ي گرم كنامي
 شكاف كوهساري سر پناهي
 نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بي تشويش گاهي
 دو دشمن در كمين ماست ، دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون : سرما درون : اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت
بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
 كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
 وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

حسن زبل

شعر تفکر بر انگیزسپید من

حتما میخواهید بدانید که این شعر سپید یا هر رنگ دیگه را من برا کی گفتم ؟ درسته ؟ اما اینبار من چیزی به شما نمیگم خودتان حدس بزنید آخه شعر باید تفکر خواننده را برانگیزد پس اینم شعر تفکر بر انگیزسپید من !!!!

قلب تو قلب یه موشه

پوستت اما پوست روباه  

بیاو ما رو رها کن

شرت از سر ما کوتاه

*****

اونور سیمای خاردار

پشت این قلعه اشرف

میدونم جز ما کسی نیست

که برات هی بزنه کف

*****

اما یه جایی به جز ما

کسی باید باشه اونجا

که شاید شاید دوباره

حرفاتو باور کنه اون

تا شاید شاید دوباره

باز یه چند سال بگذره تا

بفهمه که سر کاره

****

آره اونور آنگولا

یه قبیله ای تو چاد هست

برو اونجا ای برادر

اونجا تفنگ هم زیاد هست

اونجا تو توی آنگولا

بازم مثل تو جلولا

بگو زئیر رو میگرم

سر شیشماه , سر شیشماه

آره پاشو برو اونجا

اونجا گرم" بند دال" شو

اما یه لطفی به ما کن

ازما دیگه بی خیال شو!

hasanzebeldatcom@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

شکسپير و من!

يک روز گرم و معتدل ماه تير بود
شاعر درون دفتر شعرش اسير بود

دستش ميان صفحه شصت و يکم چکيد
پايان  داستان  بد  ــشاه لير ــ بود

اين صفحه کوردليا مرده بود و بعد
در زير دار لشکر کنت و امير بود
.....
و سطر بعد قصه ي هملت شروع شد
تنهايي پرنس جواني که پير بود!!

برداشت يک قلم و سر سطر ها نوشت...
ـــ پولي نيوس پدر زن من هم وزير بود؛

در صفحه چهلم و سطر نهم نوشت:
اوفلياي خسته که از عشق سير بود....

خوردم فريب ... اوفليا خود کشي نکرد
قتل  فجيع  کار  خود شکســــپير بود!
***
... و خون تمام قلعه ي دانمارک را گرفت
در دست سرد و يخزده اش هفت تير بود

ــ هي متن مرگ را تعارف او مي نمود ــ پس!!!
قصد فرار کرد ... نه انگار دير بود!
.....
هملت کنار دفتر شعرش نشست و مُرد
گفتم که قتل کار خود شکسپير بود

امير مرزبان



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

پرونده هسته ای به شورای امنیت ارجاع باید گردد (!؟)

بهزاد علیشاهی

جلسه شورای حکام و تصمیم گیری سر اینکه بالاخره پرونده هستَََ ای ایران به شورای امنیت بره یا نره ؟و خلاصه اش به ایران حمله بشه یا نشه؟ این روزها بحث داغ هر مجلس و هر روزنامه ای است . بعضی ها مثل مجاهدین که به سیاست های ضد میهنی عادت دارند, سخت دنبال این هستند که یکی به ایران حمله کنه که اونا هم برن کمکش ,حالا این یکی صدام باشه یا آمریکا ,زلزله باشه یا سیل براشون فرقی نمیکنه از اینکه دولت تحت فشار قرار میگیره با دمشون گردو میشکنند و دنبال نمد برا دوختن کلاه میفتند , کاری هم به مردم ندارن , اما از اونجا که تا حالا بعد از این همه جنگ و سیل و طوفان هنوز سرشون بی کلاه مونده , میشه نتیجه گرفت که از این جلسه هم نه آبی براشون گرم میشه و نه نمدی برا کلاه گیرشون میاد .ولی برا سرگرم کردن نیروهاشون خوبه البته چند روزی ,ولی بالاخره الان که دارن روز به روز سر میکنند این چند روز هم چند روزه .

داشتم فکر میکردم که هر کدام از سران این کشورها قبل از این نشست با خودشون چی فکر میکنند و فکر اونا را الان براتون مینویسم , اما اگه احیانا اونا اینجوری فکر نکردن به خودشون مربوطه

نماینده آمریکا :

دست زیر چانه گذاشته و قبل از جلسه رو یه کاغذ داره جمع و تفریق میکنه و زیر لب حرف میزنه :

خب اگه بره شورای امنیت و بعد ما حمله نکنیم که خیلی بده اما اگه حمله کنیم خب ما الان 140000 سرباز تو عراق داریم به عبارتی ایران چهار  برابر و نیم عراقه یعنی 140 ضربدرچهار و نیم میشه 630000 هزار سرباز که به اضافه اون 140000 تا میشه 770 هزار سرباز از کجا بیارم؟ تازه این به شرطیه که ایران را با هواپیما بگیرم و برا گرفتنش سرباز نخواد و فقط بخواهیم نگهش دارم فکر کنم اینجوری طالبان دوباره افغانستان را بگیره .

نماینده انگلیس :

درحالی که به نماینده آمریکا خیره شده در فکر فرو رفته و با خودش میگه

بابا این فکرا چیه میکنی؟ ایران فقط هرسال 817000 نفر هفده ساله میرن خدمت سربازی. بگذریم که اگه حمله کنیم همه اونایی هم که خارج کشور هستند میرن کمک, تازه ایران شش برابر انگلیش ماست تو انگلیس یه ابر که میاد همه جا مه میشه اما ایران یه طرفش 20 درجه زیر صفره یه طرفش 30 درجه بالای صفر ما که نیستیم اگه میخوای حمله کنی خودت برو و دیگه ائتلاف مئتلاف نکن

احمدی نژاد :

حسابی تو فکر غرقه و با خودش فکر میکنه :

خب این وزیر نفت هم که مجلس رد کرد بذار یه حساب کتابی بکنم ببینم کی خوبه ؟

مشاور احمدی نژاد: درحال فکر است که ببین تو را بخدا اینا دارن پرونده ما را میدن شورای امنیت آقای رییس جمهور تو فکر چیه ؟

احمدی نژاد به مشاورش نگاه میکند دوباره به فکر میرود:

تو چه ساده ای کجا حمله میکنن ؟

مشاور فکر میکند که ای بابا درسته حمله نمیکنن اما اگه سایت ها را بمباران کردن چی ؟

احمدی نژاد که غرق فکر درمورد انتخاب وزیره فکرش را عوض میکنه و فکر میکنه که :

نه بابا اینا همه اش بازیه , ما که کارخودمون رو میکنیم اینا هم حمله بکن نیستن. یه وقت یه بمبارانی هم ممکنه از سایت هامون بکنن, عیب نداره آب از آب تکان نمیخوره اینقد ما سایت داریم که اگه بخوان بمباران کنن خود بخودمیشه جنگ  اونا هم که جنگ نمیخوان

نماینده روسیه :

در حالی که دستاش رو به هم می ماله و خوشحال است داره فکر میکنه :

ای کاش ایران قبول کنه که سوخت رو تو کشور من غنی کنه خیلی خوش بحالم میشه یه جوری بهش بگم اگه قبول کنه به نفع هر دومونه چند سال دیگه یواشیکی میسرونمش تو ایران , بذار منم تهدید کنم شاید قبول کرد .

نماینده مجاهدین که در حال تظاهرات جلوی اجلاس است  :

البته توضیح بدم که مجاهدین خوشحالی نکنندکه اسم نماینده اونا را با نماینده آمریکا و انگلیس و غیره یکجا آوردم نه خیر اگه حوصله داشتم مینوشتم که مثلا نماینده باندخلافکارعقرب هم چی فکر میکنه و یا اون یارو جانیه که اسمش خفاش بود چی فکر میکنه این یه تحقیق اجتماعیه ربطی هم به اهمیت کسی نداره حالا !

نماینده مجاهدین : درحالی که داره شعار میده و گلوش هم خرخر میکنه داره فکرمیکنه :

مرده شور این هوادارا را ببرن اینهمه خرجشون کردیم ,پول دادیم , ناها ,شام , اتوبوس , هواپیما اما  یه شعار درست و حسابی هم نمیدن. فردا سازمان میخواد بگه 35 هزار نفر آمدن بعد آخه این صدا را پخش کنه ,اجلاس شورا که نیست که فیلم بیست سال قبل رو بذاره , تازه ایناش بجهنم تو نشست عملیات جاری یقه منو میچسبن که تو اونجا چه غلطی میکردی , بسه دیگه الان میفهمند دارم فکر میکنم برام بد میشه. بهتره بجای فکر کردن شعار بدم و شروع به داد زدن میکند : پرونده هسته ای به شورای امنیت ارجاع باید گردد.!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند                تاهمه صومعه داران پی کاری گیرند

مصلحت دید من آنست که یاران همه کار        بگذارند و خم طــــــــره یـــــــاری گیرند

حافظ شیراز

می دانستم که یک وبلاگ باید یک قسمت هم برای پاسخ به سئوالات داشته باشد بخصوص که خودم  آمادگی ام را برای پاسخگویی ابراز داشته بودم اما چون سئوالی نبود این قسمت هم باز نکرده بودم , فکر کردم شاید اصلا کسی این وبلاگ را نخواند و سئوالی نباشد باز کردن یک قسمت خالی خیلی ضایع است . اما با رسیدن اولین سئوالات حالا قسمت پاسخ هم باز شده روی آن کلیک کنید تا پاسخ به اولین سئوالات را ببینید . تقریبأ الان در همه بخشهای وبلاگ مطلب هست . باتشکر حسن زبل

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 

 

سئوال – من یک دوست دوران دبیرستان داشتم که رفت با مجاهدین پسر خوبی بود و الان دیگر از او خبر ندارم خواستم بپرسم چطور این سازمان توانست  مخ این بچه های خوب را بزند و چطور این بچه های خوب این کارهای بد را میتونند بکنند ؟

پاسخ – مجاهدین به شیوه های مختلف دست به شکار آدمها میزند از بچه های خوب گرفته تا خلاف کار شرور اساسأ سازمانهای تروریستی حیاتشان به تعداد نفرات وابسته است اما چرا بچه های خوب ؟ شما باید به شرایط آن دوران توجه کنید  تا به پاسخ برسید شرایط فعال جامعه و اینکه هرکس برای کمک به همنوعانش حاضر به هر جانفشانی بود و طبعا یک جوان با سن کم چون نمیتوانست تئوریسین خوبی باشد پس چریک خوبی بود و طعمه خوبی برای شکار توسط این باند و البته این چیزها را که الان از مجاهدین میدانیم نه من میدانستم نه آن دوست شما و نه خیلی های دیگر چون سازمان شعارهای دلنشینی میداد , اما این داستان شکار بچه های خوب هم با پایین آمدن شور آن دوران و بالا رفتن آگاهی اجتماعی دیگر تمام شد و در سالهای اخیر سازمان دست به نیرو گیری از بین افراد خلافکار و فراریان از قانون زده که البته همانها هم بعد از آشنایی با مناسبات سازمان فرار کرده و خودشان را تسلیم نیروهای ایرانی و قانون میکنند , چون آنها هم نمیدانستند که بواقع در سازمان چه میگذرد .

 

سئوال -  شما الان هم با جمهوری اسلامی مخالفی یا نه ؟

پاسخ – مخالفت شیوه های گوناگون دارد من مخالف مسلحانه را قبول ندارم و از هر مخالفتی در خاک بیگانه به شدت متنفرم , تاریخ ما نشان داده که بیشترین علت سلب آزادیهای اجتماعی و سیاسی به دلیل همین مخالفتهای بیگانه پسند بوده . نتیجه و نهایت این مخالفت ها در خاک بیگانه مزدوری , جاسوسی و عامل دست شدن است نمونه بارزش همین سازمان مجاهدین اما بقیه مخالفین خارجه نشین را هم اگر نگاه کنید میبیند که چه زود از حافظه اجتماعی پاک شدند , مردم بیخودی چیزی را به خاطر نمی سپارند و بیخود هم چیزی را فراموش نمیکنند .

 

سئوال_ چرا مجاهدین میخواهند و اصرار دارند که در عراق بمانند ؟

پاسخ – آنها چاره دیگری جز این ندارند اگر به خارج بروند و نیروهایشان را به یک کشور بالنسبه آزاد منتقل کنند خب دیگر نمیتوانند آنها را در حصار تشکیلاتی و خبری و اجتماعی قرار دهند برای همین هم همه نیرویشان را از دست میدهند و چون این امکان هم هست که آنها را تحویل دولت ایران بدهند پس مجبورند برای ماندن در اشرف تلاش کنند گرچه همین اشرف هم درنهایت اگر هم موافقت شود و بمانند به گور آنها تبدیل خواهد شد , جایی که نه بتوانند فعالیت نظانی کنند و نه تبلیغاتی کم از گورستان نیست .

کسانی هم که برای فروپاشی اشرف تلاش میکنند فقط دلیل انسانی دارد و برای نجات آن آدمهای گیر افتاده است وگرنه شاید اصلا برای دولت ایران همان بهتر باشد که آنها در اشرف بی سرو صدا دفن شوند .

 

این هم مثل حکایت ماندن مجاهدین در عراق است

این هم مثل حکایت مجاهدین و اصرارشان برای ماندن در عراق است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

داستانی تلخ

مجاهدین با عاطفه های انسانی به شدت دشمن هستند ، عشق ممنوع ، ملاقات با خانواده ممنوع ، داشتن دوست و درد دل ممنوع و همین ها  خانواده ها را  ، خواهر و برادر و زن و شوهر را وادار میکنند که با هم دشمنی کنند . خانم شالچی که خواهرانش هنوز اسیر دست مجاهدین هستند و آنها را واداشته اند که به او بد بگویند به آنها جواب داده است . آیا آنها صدایش را خواهند شنید و نامه اش را خواهند خواند ، نه هرگز مجاهدین چیز دیگری به آنها خواهند گفت . پس شما این نامه را بخوانید .

 

سهم ما

حورا شالچي

به نام خداي پيوند دهندة قلبها

چندي پيش مصاحبه‌ و عكس خواهرانم را كه در سايت ايران افشاگر درج شده بود ديده و خواندم. به همين سبب بي دليل نديدم پاسخي هرچند كوتاه بنويسم.
قبل از هرچيز بسيار خوشحال شدم كه عكس شما سه جگر گوشة عزيز و خواهران بسيار دوست داشتني‌ام را پس از 5 سال ديدم.
در سازمان كه بودم، با هر بهانه‌اي نمي‌گذاشتند با شما رابطه‌اي بدون حضور فرماندهان يا در خلوت و همينطور به مدت بيشتر از يك ساعت داشته باشم. اما حالا شكر خدا توانستم لااقل عكس شما عزيزانم را به مدت طولاني بدون حضور هيچ مزاحمي يك دل سير نگاه كنم. همينطور عكس‌ زيبايتان را براي مامان هم بردم تا او هم بعد از سالها بي‌خبري از شما عزيزان، بتواند روي ماهتان را ببيند.
همينطور بسيار خوشحالم كه اين مصاحبه بهانه‌اي شد كه هرسه تاي شما عزيزانم ، علي رغم خواستة سازمان، كنار هم باشيد.
من خوب مي‌دانم شماها به ندرت مي‌توانيد يکديگر را ببينيد تا عواطف خواهرانه‌تان را با همديگر شريک شويد. چون اساساً رجوي يك سد و مانعي بزرگ در برابر عواطف است.
هرگز فراموش نمي‌كنم او نامة من به دختر كوچكم را كه كمتر از 6 سال داشت، باز كرد و هيچگاه به ايران پست نكرد.
فراموش نكرده‌ام كه رجوي در آوردن شما به قرارگاه اشرف به من كه خواهر بزرگتان بودم نارو زد. حدود 2 ماه از آمدن شما به اشرف مي‌گذشت كه تحت شرايط اجبار، عوامل رجوي مرا از اين قضيه مطلع كردند. زيرا وقتي آنان دانستند كه من براي عمليات به ايران مي‌روم و در اين مأموريت شما را هم با خود به عراق خواهم آورد براي اينكه در مقابل عمل انجام شده قرار نگيرند چاره‌اي نداشتند كه اعتراف كنند آنان 2 ماه است شما را به عراق آورده و مرا در بي خبري نگه داشتند لذا اجازه دادند تا 40 دقيقه در حضور بالاترين فرماندهان ارتش ، پذيرش و فرماندة مركز ، همديگر را پس از 4 سال بي‌خبري ملاقات كنيم. در حالی که شما دو ماه پيش از آن به عراق آمده بوديد ولی به من اطلاعی نداده بودند!
مطمئن هستم اگر من قصدم از آوردن شما به عراق را ، فاش نكرده بودم هرگز اين ملاقات صورت نمي‌گرفت و شايد من در ايران كشته مي‌شدم و هيچگاه نمي‌توانستم از حضور شما در عراق مطلع گردم.
اين همان عاطفة رجوي است. وقتي به من و شما ملاقات نمي‌دادند و من مستمر تقاضاي آنرا به فرماندهانم مي‌دادم، يك بار لعيا خياباني كه مسئول كل پذيرش بود يادم است در اثر اين تقاضاهاي مكرر من، گفت: فكر مي‌كني چرا به تو اين ملاقات را نمي‌دهند؟ گفتم: نمي‌دانم. شايد فكر مي‌كنند ما اطلاعاتي رد و بدل مي‌كنيم. او با پوزخند گفت: تو كه چند ماه است در قرنطينه هستي و خواهرانت هم كه در پذيرش‌اند. شما بيچاره‌ها كه اطلاعاتي نداريد به هم بدهيد. بايد به شما اين ملاقات را بدهند. اما بازهم تا به آخر كه در عراق بودم به ما ملاقاتي داده نشد.
فراموش نمي‌كنم همان سال 79 كه از عمليات اول برگشتم، مي‌دانستم تولد تو ربيعة‌ عزيزم 17 شهريور است. من هم به اين بهانه براي هر سه تاي شما عزيزان جداگانه با مشكلات فراوان هديه‌اي هرچند كوچك تهيه كردم و با توجه به اينكه مي‌دانستم اگر بگويم هديه برايتان دارم مورد توبيخ قرار خواهم گرفت، اما اين كار را كردم و برايتان هدايا را از طريق فرماندهانم فرستادم. اين كار را اوايل شهريور انجام دادم. اما با كمال تعجب اواسط مهر يعني 5/1 ماه بعد، روزي كه خواستم براي عمليات دوم بيايم وقتي به سر كمدم براي برداشتن وسايل رفتم، ديدم همة‌ هدايا همان جا داخل كمد است. اين است عاطفة مسعود رجوي ! آنان به هيچ وجه بر نمي‌تابند كه هيچ فاميلي حتي درجة‌ يك ، حتي وقتي در يك قرارگاه هستند و به اصطلاح هم هدفند، با هم رابطة عاطفي داشته باشند. آخر همه چيز بايد نثار مسعود رجوي شود.
من بايد به شما خواهران عزيزم ياد آور شوم ، كه هيچگونه گله و دعوايي با شما نداشته و ندارم و نخواهم داشت. چون شما را از گوشت و خون خود می دانم. هيچگاه كسي نمي‌تواند ما را از هم جدا كند حتی سازماني كه هميشه سعي در اين جدايي داشته . اما من نخواهم گذاشت سازمان به هدفش برسد و تا روزي كه شما را آزاد و دور از تشكيلات فرقة رجوي نبينم، دست از تلاش بر نخواهم داشت. من خوب مي‌دانم هرچه شما بگوييد و گفته باشيد از روی اجبار است. به همين دليل از شما اصلاً ناراحت نشده و نمي‌شوم. حرف و انتقاد من با تشكيلاتي است كه شما را در چنين موقعيتی قرار داده. چون شما را مي‌شناسم و مي‌دانم هيچگاه ما در مقام خواهري اين گونه برخوردها را با هم نداشته ايم. اين كار هميشگي سازمان است كه اعضای خانواده را در مقابل هم قرار دهد و دعوا را خانوادگي كند تا مبادا مجبور به پاسخگويي در برابر انتقادات واقعي شود.
در اين 5 سالي كه شما دور از مادر بوده‌ايد نبايد اجازة يك تلفن در حد چند دقيقه مي‌داشتيد كه لااقل حالي از مادر بيمار و پدر در بندتان بگيريد؟ اصلاً اين اخبار و اطلاعات را چه کسی به شما داده؟ بهتر بود اين تشكيلات به شدت عاطفي و دلسوزِ مادران و پدران ، يك زحمت به خودش مي‌داد و اجازة يك تلفن داده و بعد اين مصاحبه را با خواهران عزيز من انجام مي‌داد. آنوقت اطلاعات غلطي كه به شما داده بودند تصحيح مي‌شد و كمتر اشتباه مي‌كرديد. جهت اطلاع تشكيلات مي‌گويم: پدر من تحت هيچگونه شكنجه‌اي قرار نگرفته و خودش مي‌تواند گواه اين مطلب باشد.
حالا چطور شد که به يك باره به يادشان افتاد حال او را به شما بگويند؟!
همه خوب مي‌دانيد كه پدر من در زندان است. وی هر روز يك بار به مدت 1 ساعت با خانه تلفني صحبت مي‌كند. هر هفته هم يك بار به مدت 40 دقيقه تا يك ساعت ملاقات حضوري بدون حضور هيچ زندانباني با او داريم كه هيچگونه كنترلي هم انجام نمي شود.
اما يك مقايسة ساده بين پدر زنداني و خواهران دربندم در فرقه ی رجوی ها نشان مي‌دهد كه چه كسي زنداني است: خواهران من كه در اين 5 سال حتي يك خط نامه، يك تلفن چند دقيقه‌اي، و يا هيچگونه اطلاعاتي از سلامت شان نداشتيم و مادر هميشه چشم انتظارم يك چشمش اشك و يك چشمش خون بوده! يا پدر زنداني من در زندان اوين؟ اين تشكيلات به غايت عاطفي حتي اجازة اين دلجويي از خلق قهرمان را هم به خواهران دربندم نداده.
به هر ترتيب همانطور كه گفتم من هيچ دعوا و گله‌اي با خواهران عزيزم ندارم چرا كه خوب مي‌دانم آنان به دست چه كساني اسيرند و چه شرايط و جوي باعث اين صحبتها شده و همه را از چشم تشكيلات رجوي مي‌بينم نه خواهرانم. من هميشه خوهرانم را دوست داشته و دارم و آغوش گرم خانواده بخصوص مادر عزيزم كه هم اكنون از دوري شما بيمار شده، برايتان باز بوده و خواهد بود.
حال رجوی ها بايد پاسخگوي مادر بيمار من باشند. اگر واقعاً شما را زنداني نكرده اند بگذارند لااقل يك تماس كوچك با مادرم داشته باشيد.
هيچ كجاي دنيا كسي مانع روابط عاطفي مادر و فرزند و يا خواهران با يكديگر نشده بجز سرکردگان فرقة رجوي‌ها.

گذشته از اينها ، تشكيلاتي كه دم از عاطفه مي‌زند بايد پاسخگوي دختر كوچك من باشد. دختري كه از سن 5/2 سالگي از پدرش ( محمد کريمی راهجردی، از اعضای سازمان) دور بوده و اينک 9 سال است که او را نديده و مرتب بهانة او را مي‌گيرد. دختري كه از پدرش هيچ تصوري نداشته و او را به خاطر نمي‌آورد. او مي‌گويد پدرم بي‌وفا است مرا دوست ندارد و به من اهميتي نمي‌دهد.
شما بايد پاسخگو باشيد كه مانع اين ارتباطات شده و مي‌شويد. مگر به كجاي آسمان و زمين برمي‌خورد كه دختري كوچك صداي پدرش را از فرسنگها فاصله بشنود و از وجود او احساس آرامش كند، نه اينكه هميشه حسرت آغوش پدر را داشته و با ديدة‌ حسرت به ساير هم سن و سالان خودش كه كنار پدرشان هستند، نگاه كرده و هميشه يك علامت سؤال بزرگ در تمامي وجودش رخنه داشته كه چرا پدرم كنارم نيست چرا با من تماسي ندارد . او هميشه سؤال مي‌كند مگر پدرم كجاي دنياست كه تلفن هم ندارد؟ مگر كجاست كه نامه و عكسي نمي‌تواند برايم بفرستد ؟ طفلك دخترم به حال دوستانش حسرت مي‌خورد كه لااقل ماهي يك بار از پدرشان خبر دارند. او از اينكه پدر من را مي‌بيند خوشحال است كه پدري هر چند پدر بزرگ، اما وجود دارد و جاي خالی پدر اصليش را كمي پر مي‌كند. دختر كوچك من نمي‌تواند اين را بفهمد و براي خودش تحليل كند كه پدرش در جايي است كه عشق ممنوع است. حتي اگر اين عشق از جنس عشق پدري به دختر كوچكش باشد. او نمي‌تواند اين را بفهمد كه پدرش هيچگاه اجازه ندارد نام او را ببرد و حتي در ذهنش ياد و خاطرة‌ شيرين او را تكرار كند. پدری که با هر بار يادآوري خاطرات دخترش مي‌بايد به زندانبانان قرارگاه اشرف اعتراف كرده و در زير فشار روحي و عمليات جاري روزانة آنان همه چيز را منكر شده و باز تمامي عشق خود را نثار مسعود و مريم كند. دختر كوچك من نمي‌داند مسعود و مريم رجوي قلب پدر او را گرفته‌اند و هيچ جايي در آن براي دختر كوچكش باقي نگذاشته‌اند تا مگر كورسويي از محبت پدري بماند. دختر كوچك من نمي‌داند پدرش در جايي اسير است كه عشق ورزيدن و هنر عشق ورزيدن ممنوع است - همان كتابي كه پدرش در اولين آشنايي‌ من با خودش به من هديه داد_ البته من خوب مي‌دانم پدرش چقدر او را دوست دارد اما از ترس همان زندانبانان جرأت ابراز ندارد. وگرنه كدامين مادر و پدري وجود دارند كه دلشان براي فرزندشان پر نكشد. اما هميشه بايد همه چيز را مخفي كند. حتي اين وديعة خدايي كه خدا در نهاد هر مادر و پدري نهاده.
دختر كوچك من چه شبها و روزهايي كه با عكس پدر در دست به خواب رفته و آرزوي ديدار او و يا شنيدن صداي او را در خواب ديده. دختر كوچك من هر سال كه روز تولدش مي‌رسد با آرزوي داشتن هديه‌اي از پدر، كنار كيك تولدش مي‌نشيند. او تمامي روز‌هاي ماه رمضان را با اين جثة‌ نحيفش روزه گرفت با عشق اينكه سر هر افطار دعا كند پدرش كنار او برگردد. او تمامي شبهاي قدر را بيدار ماند و قرآن سر گرفت تا دعا كند پدرش كنار او برگردد.
مانند دختر من دختران و پسران زيادي هستند كه همگي همين وضعيت را دارند. دختر مريم عرب (مونا)، پسر پروين فيروزان (سپهر) و ... خيلي‌هاي ديگر.
چه كسي مسئول اين عاطفه‌هاي پرپر شده است؟ آخر آقا و خانم رجوي شما چگونه مي‌خواهيد در پيشگاه خداوند پاسخ اين كودكان بدون پدر و مادر، بزرگ شده را بدهيد. شما به چه بهانه‌اي خانواده‌ها را از هم پاشيديد؟ خودتان خيلي بهتر از من و امثال من به بيهوده و هدر بودن راهي كه مي‌رويد آگاهيد. خوب مي‌دانيد پدران و مادران را به دور از فرزندان و خانواده‌ها را به دور از هم نگاه داشتيد فقط براي ادامة‌ حيات خفيف و خائنانة خود در زير پرچم آمريكا و مشروعيت بخشيدن به ادامة‌ حضور مريم در فرانسه. از ما و از اين كودكاني كه هميشه در قلبشان جاي خالي مهر مادر و پدر وجود دارد،‌ خواهد گذشت اما شما چگونه پاسخي به خداوند خواهيد داد؟ مگر مي‌توانيد سالهاي از دست رفتة اين كودكان را به آنها برگردانيد؟ مگر اين لطماتي كه بر روح و احساسات كودكان در اثر نبود پدر و مادر وارد شده، قابل جبران است؟ نه هرگز نمي‌توانيد جبران كنيد. شما بايد پاسخگوي اين نسل از دست رفته باشيد. شما بايد پاسخگوي عاطفه‌هاي زنده بگور شدة مادران و پدران اين كودكان هم باشيد. شما که حتي از تماسي هرچند كوچك ممانعت مي‌كنيد.
هيچگاه فراموش نمي‌كنم در همان تشكيلاتي كه شما نمي‌گذاشتيد من و امثال من خانوادة درجه يك خود را ببينيم و هر ملاقاتي با سختي صورت مي‌گرفت، حتي به اصطلاح ميليشياها كه همان فرزندان خودتان بودند و آنها را به بهانة ديدار مادر و پدر به بيابانهاي عراق كشانديد تا كمبود سياهي لشكر و جذب نيروي خود را اينگونه جبران كرده و تبليغ كنيد نيروي جوان به ارتش‌تان مي‌پيوندد ، حتي اين بچه‌ها هم نمي‌توانستند مادران خود را ببينند. هرگز فراموش نمي‌كنم مريم جمشيدي_ دختر محبوبه جمشيدي _ كه 14 سال بيشتر نداشت، پس از ورودش به قرارگاه اشرف ، طفلك هر شب گريه مي‌كرد و مادرش را مي‌خواست اما اجازة ديدار نداشت و مادرش توسط پيامهاي كامپيوتري و ايميل با دخترش صحبت مي‌كرد. مريم جمشيدي هم با گريه مي‌گفت من مادر كامپيوتري نمي‌خواهم. من مي‌خواهم كنار او بنشينم اما اينجا كه بازهم او را مثل قبل نمي‌توانم ببينم! اين صحنه‌ها واقعاً دل هر انساني را به درد مي‌آورد اما دل سنگ شما به درد نيامده و محبوبه جمشيدي به ديدار دخترش نمي‌آمد. مانند مريم جمشيدي دختران كوچك ديگري كه در سنين نوجواني وجود داشتند ، بودند . اين دختران وضعيتي مشابه داشته و حتي در تشكيلات و قرارگاه اشرف هم از احساس محبت مادري دور بوده و هميشه در اين حسرت مي‌سوختند. آنان به مرور از تشكيلات زده شده و خواستار بازگشت به اروپا مي‌شدند اما هيچگاه سازمان چنين اجازه‌اي به آنان نمي‌داد. زيرا اگر آنان جدا مي‌شدند تُف سر بالا براي سازمان مي‌شد و نمي‌توانست جدا شدن آنان را توجيه كرده و به ظلمي كه در حق آنها انجام داده اعتراف كند. اين كودكان در واقع در وضعيت فجيعي به سر مي‌برند كه هيچ دادرسي ندارند. زيرا مادران و پدران آنان نيز اسير دست رجوي بوده و نمي‌توانند دادخواهي كنند. مطمئن هستم اين وضعيت براي پسران ميليشيا نيز همينطور است . اما بدليل اينكه من در مراكز زنان بودم از آنان فقط مي‌شنيدم و اطلاع دقيقي ندارم.
اما در همان شرايط دختر مريم رجوي ، اشرف ابريشمچي و پسر مسعود رجوي ، مصطفي ، كه درست هم سن همين دختران و پسران به اصطلاح ميليشيا هستند، وضعيتي كاملاً متفاوت با بقيه داشتند .
من از نزديك شاهد ارتباط اشرف ابريشمچي با مادر و پدرش بودم. او هرچند وقت يكبار ، يك يا 2 ماه يكبار ناپديد مي‌شد. بعداً مي‌فهميديم او نزد مادر و يا پدرش است. مريم رجوي يك ماه به طور خاص و بعد مهدي ابريشمچي به طور جداگانه كنار دخترش بود. آخر اشرف نمي‌بايد احساس كمبود مادر و پدر مي‌داشت. مريم رجوي هم نبايد از فرزندش دور مي‌ماند.
در مورد پسر مسعود رجوي‌ نيز همين وضعيت وجود داشت.
در شرايطي كه رابطة خانوادگي براي همه، حتي فرزندان و ميليشياي خودشان ممنوع و حرام بود و بهانه مي‌آوردند كه مگر اينجا مهمان بازي و خاله بازي است كه كنار هم باشيد؟! اينجا جاي مبارزه است نه اين طور خاله بازي‌ها!؟ آنوقت براي خود مريم و مسعود رجوي حلال بود.

 


البته اين سنت رهبري سازمان است. هرچيزي كه براي همه حرام است براي آنها حلال است. فقط رهبري بايد همسر داشته باشد، براي بقيه حرام و براي او حلال است. در شرايطي كه مادران داخل تشكيلات حق نگاه كردن به عكس فرزندشان را نداشتند ، مريم رجوي كاملاً مجاز و محق بود. فقط رهبري بايد فرزندش را در كنارش داشته باشد ، براي بقيه حرام و براي او حلال است.

 


اين تبعيضات و تناقضات داخلي تشكيلات روزانه وجود داشت و ما هرگز اجازة سؤال نداشته و بايد همه را به ديدة اغماض مي‌ديديم. آنان هميشه براي ما اين طور توجيه مي‌كردند كه مريم و مسعود رجوي اين مسائل را نداشته و از آن عبور و حل كرده‌اند ، اما شما همچنان نگاه استثماري به اين مسائل داشته و در نتيجه بايد از داشتن خانواده منع و محروم باشيد.
در پايان به كوري چشم رجوي‌ها از اين فرصت استفاده کرده يادآور می شوم که من و دخترم چشم انتظار آزادی و بازگشت همسرم به کانون گرم خانواده می باشيم.
به اميد ديدار خواهران عزيزم در فضايي آزاد. باشد كه روزي نه چندان دور واقعيتهاي دروني رجوي براي شما عزيزانم نيز روشن و آشکار شود.
...و باشد كه شما مسعود و مريم رجوي در پيشگاه خدا و خلق خدا مورد سؤال اين ظلمهاي آشكار قرار گرفته و در آن روز پاسخگو
باشند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

قلم مشعلی روشنگر
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

ترساندن ایران از شورای امنیت تهدیدی بچه گانه .

   در رابطه با انرژی هسته ای نقش ضد ایرانی بعضی از گروههای سیاسی و منجمله مجاهدین خلق را میشود بخوبی دید ، البته این بار اول نیست که ضد ایران و ایرانی موضع گیری میکنند . رد جنگ ایران و عراق و حتی در مسابقات ورزشی هم آنها علیه قهرمانان ورزشی هستند و برای مثال اصلا خبری از پیروزی رضازاده در تلویزیونشان ندادند ، آنجا هم که بودیم تماشای مسابقات فوتبال ایران جرم بود . حالا این ها میخواهند پرونده هسته ای به شورای امنیت برود تا آمریکا بتواند به ایران حمله کند تا شاید از این بابت به نوایی برسند . اگر وضع مردم عراق بعد از حمله آمریکا را هر انسان با وجدانی میدید با هم مخالفتش با جمهوری اسلامی در این مورد باید به کمک جمهوری اسلامی هم بیاید چه رسد به این خیانت . آنهم در شرایطی که کشوری مثل پاکستان درکنار دست ما نه تنها انرژی هسته ای دارد بلکه بمب اتمی هم دارد . این وقت ها آدم باید دوستان و دشمنان مردم و کشور را بشناسد. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

قورجنگله و مرد تمبك زن !
ابوالفضل زرويي نصرآباد -

يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.

يك مرد تمبك زني بود در ولايت غربت كه چون مي ديد از راه تمبك زدن نمي تواند رزق و روزي خانواده اش را تأمين كند، كار غريبي مي كرد. صبح ها پا مي شد و مي رفت كنار يك بركه اي دور از آبادي چند تا قورباغة‌ قبراق مي گرفت و مي آورد. دم غروب كه مي شد، تمبك اش را با قورباغه ها برمي داشت مي برد در ميدان آبادي. آن وقت، قدري فلفل مي ماليد به يك جاي آن زبان بسته ها و مي گذاشت شان روي زمين و خودش بنا مي كرد به تمبك زدن. مردم هم دسته دسته مي آمدند و پول مي دادند تا ببينند قورباغه ها چطور با آهنگ تمبك مي رقصند و بالا و پايين مي پرند.

از قضاي روزگار يك روز كه مرد تمبك زن رفته بود كنار بركه، مشغول شكار اولين قورباغه بود كه ناگهان يك قورباغه به چه بزرگي (وزن تقريبي: دو كيلو، توضيح نگارنده!) پريد پيش پاي مرد و گفت: «آهاي! كجا؟ هيچ مي‌داني من كه هستم؟» مرد كه جا خورده بود، يك قدم عقب رفت و گفت: «نه از كجا بدانم.» قورباغه حالت تهاجمي گرفت و گفت «چطور نمي شناسي؟ من "قور جنگله" هستم. (به نظر اين بندة نگارنده، قورجنگله يك اسم بي نمكي است. احتمالاً‌ اين قورباغه خواسته بزرگي خودش را به رخ بكشد. اگر خوانندگان عزيز مثل بنده ايشان را ديده بودند، تصديق مي كردند كه ايشان قورباغچه هم نبوده چه رسد به قورجنگله.) اگر مردي يك قدم جلو تر بيا تا به حسابت برسم. من روزي دو تا آدم مي خورم. مواظب باش دست از پا خطا نكني.»

مرد كه جا خورده بود گفت: «اي بابا، حالاكه چيزي نشده. اصلاً‌ ما رفتيم.» قورجنگله راه مرد را سد كرد و گفت:«چي چي را ما رفتيم؟ رفتن از اينجا شرط و شروط دارد. بايد براي ما امكانات رفاهي فراهم كني. فكر كرده اي شهر هرت است كه هي بيايي ما را بگيري ببري و فلفل بمالي و برقصاني و از ما استفاده ابزاري كني؟ حالا برو به خانه . به هيچ كس هم چيزي نگو. فردا باران مي آيد پس فردا برف مي آيد. پس پسون فردا هوا آفتابي مي شود. همان روز بايد براي ما اين چيزها را بياوري: عينك آفتابي و پتو (براي موقع آفتاب گرفتن) 50 عدد، قاشق چنگال آدم خوري يك عدد (فقط براي خودم!)، تلويزيون رنگي 29 اينچ، نوشيدني خنك به مقدار كافي. حالا هرچه زودتر از پيش چشمم دور شو. ولي اگر در روز مقرر نيامدي، هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.»

مرد با ترس و لرز به خانه برگشت وشب تا صبح از ناراحتي و ترس خوابش نبرد. روز اول باران آمد. روز دوم برف آمد و روز سوم آفتابي شد. (قابل توجه دست اندر كاران سازمان هواشناسي جهت عبرت گيري و تقدير از قورباغه فوق الذكر.)

مرد كه ديد پيشگويي قورباغه به واقعيت پيوسته از ترس آن كه مبادا «قورجنگله» تهديدش را عملي كند، وسايل سفارشي قورجنگله را تهيه كرد و برد كنار بركه. قور جنگله وسايل را تحويل گرفت و يك ليست جديد داد به مرد تمبك زن وگفت: «تا همين فردا بايد اينها را تهيه كني و بياوري و گرنه مي آيم جلو در و همسايه با دندان تكه پاره ات مي كنم.»

مرد بيچاره باز با ترس به خانه برگشت و صبح فردا موارد درخواستي را با هزار بدبختي تهيه كرد و مقداري ميوة نوبرانه هم خريد و محض خود شيريني، ضميمة‌ موارد درخواستي كرد و رفت كنار بركه.

قورجنگله بعد از اين كه وسايل را تحويل گرفت، چشمش افتاد به ميوه ها. به مرد گفت: «اينها ديگر چيست؟» مرد گفت: «اينها ميوة نوبرانه است. آورده ام ميل بفرماييد.»

قورجنگله نگاه عاقل اندر سفيهي به مرد تمبك زن انداخت و گفت: « آخر مرد حسابي، من دندان دارم كه ميوه بخورم؟» مرد قدري جا خورد و فكري كرد و گفت:«تو كه دندان نداري چطور روزي دو تا آدم مي خوري و مي خواهي مرا هم با دندان تكه پاره كني؟» قور جنگله به تته پته افتاد و گفت: «راستش چيز است، دندان كه دارم ولي ميداني، يعني، فقط مال آدم خوري است.» مرد سري تكان داد و گفت: «كه اين طور» بعد هم قورجنگله را برداشت و انداخت توي يك كيسه و با خودش برد به ولايت غربت.

كساني كه به ولايت غربت رفته اند مي گويند، هر روز تنگ غروب وقتي مرد تمبك زن، تمبك مي زند و قورباغه ها مي رقصند، قورجنگله را هم مي شود ديد كه كنار دست مرد نشسته و با دو دانگ صدايي كه دارد گاهي درماية ابو عطا چيزهايي مي خواند.

ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه:
1ـ آدم فلفل به اين گراني را نبايد بمالد به قورباغه!
2ـ قبل از ترسيدن از قورباغه، آدم بايد مطمئن شود كه قورباغة مورد نظر دندان دارد!

قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  | 

مسلمانی, فطریه و پول شویی

بهزاد علیشاهی

 

اینکه سازمان مجاهدین پول دار است و خرجهای هنگفتی میکند البته برکسی پوشیده نیست. مثلا فکر میکنید  برای تظاهرات بروکسل یا همین تظاهراتی که میخواهند راه بیندازند چقدرهزینه کرده اند؟  شما  همان هزارو پانصد نفر را حساب کنید که برای هزار و پانصد نفر خرج هواپیما و هتل و پول توجیبی دادن چقدر میشود ؟ باضافه خرج تبلیغات و عکس و پوسترو گروه ارکسترو پرچم و هزار چیز دیگر, اما مجاهدین که معتقدند بیش از سی و پنج هزار نفر بودندخب باید برای پاسخگویی به مخارج سی وپنج هزار نفر آماده شوند که این پولها از کجا آمده ؟. برای آنها که فیلم ملاقات مسعود با سرلشکر عراقی و گرفتن پول از او و قول دادن ماهی 27 میلیون دلار را شنیده اند, این ولخرجی ها جای تعجب ندارد. تازه همین ها هم از قراردادهای نفت درمقابل غذا بیخبرند اما برای بقیه که فیلم را ندیده اند  البته که جای تعجب دارد. حتی برای آنها که در اشرف هستند . تا قبل از این, که صدام بعنوان پدر و بالا سر مجاهدین حاضربود و در اوج قدرت بود, خب کسی جرئت نداشت که راجع به اینکه این پولها از کجا میآید سئوالی بکند . اما با رفتن صدام و لو رفتن برخی قضایا مثل ایران اید در انگلستان و بنیادهای مشابه در هلندوغیره سر این قضیه باز شد و سازمان به تکاپو افتاد که دلیل محکمه پسند و مردم پسندی برای راه بدست آوردن پولهایش پیدا کند . این تکاپو را میشود به نحویی پولشویی محسوب کرد .

 اولین روشی که سازمان استفاده کرد تا بگوید من از این راه پول بدست میاورم, فروختن اجناس اضافی در اشرف بود همان موقع پری بخشایی گفت: با این کار هم دور و بر ما خلوت میشود و هم آمریکایی ها دیگر نمیپرسند از کجا پول میاورید که گویا آمریکایی ها در این باره سئوالاتی کرده بودندو تمام ترس سازمان هم از این بود که کار به بررسی و سند و غیره بکشد . اما به زودی این اجناس اضافی تمام شد.

کار بعدی فروش بود. فروختن بستنی و نوشابه و غیره و به اهالی عراقی, آنهم  ارزان تر از همه جا. گرچه اینکار برای سازمان بلحاظ مالی ضرر هم داشت اما اگر از پری بخشایی میپرسیدیم لابد با همان استدلال میگفت اینکارهم بچه ها را سرکار میگذارد  هم اهالی با ما دوست میشوندوهم به آمریکایی ها میگوییم از این طریق پول در میاوریم , این کار هم دوام نیاورد بچه ها خسته و از این کا رمسئله دارشده بودند که چرا اینهمه خرج میکنیم و درآمدی ندارد .

کار بعدی این بود که گفتند بچه ها زنگ بزنند به خانواده ها و با دروغ ودغل از آنها درخواست پول کنند , خود من را صدا زدند و گفتندبه خانواده ام زنگ بزنم و بگویم درخارج کشورهستم و به دلیل تصادف در زندانم و پول وکیل میخواهم .که البته من اینکار را نکردم  ولی مدارکی که ازاین بابت جمع شد را به آمریکاییها در یک ملاقات نشان دادندو گفتندهرماه خانواده ها از ایران برای ما کمک میفرستند اما این هم ادامه نداشت چون اولاهرکسی حاضرنبود این کار را بکند و هم اینکه مگر چند بار میشد یک نفربه خانواده اش بگوید من پول برای وکیل میخواهم وبه این دلایل در این کار هم تخته شد  .

اما آخرین کار مجاهدین برای پول شویی سوءاستفاده از شریعت و دین بود که مریم رجوی اعلام کرد که مردم ایران پول فطریه را به مجاهدین بدهند. گرچه میدانست که مردم ایران دل خوشی از مجاهدین ندارند اما برای جواب دادن به این سئوال که از کجا پول میاورید ؟ بنظر کار درستی میاید بعد از آن هم ریز و درشت جمع شدند و سر این داستان  در سایت هایشان جنجال راه انداخته اند و با بزرگ کردن آن میخواهند استفاده اش را جهت پولشویی ببرند .

سابقه مسلمانی مجاهدین شاید برای همه روشن باشد اما خوب است کمی در این باره بگویم من شاهد بودم که بارها و بارها از  بالاترین مسئولین مجاهدین  شب تا صبح و بعداز طلوع خورشید نشست گذاشته اند  بدون اینکه کسی بیاد نماز صبح باشد .

 درنماز جماعت که مسعود رجوی برای پز دادن در سالن اجتماعات برگزار کردخودم ابراهیم ذاکری که الان فوت کرده را دیدم که از توالت بیرون آمد و چون دیر شده بود بدون وضو رفت جلو صف و اقامه بست.

 دیگر اینکه سالیان سال که صدام بودو نیاز نبود, هیچ قرارگاهی در مجاهدین مسجدنداشت اما بعد از سقوط صدام بلافاصله به یاد ساختن مسجد افتادند,

 یادم است به کارگران عراقی که برای ساختن مسجد آمده بودندوقتی میگفتیم این مسجد است باور نمیکردندومیگفتند مجاهدین مگر مسلماننداین باید سالن نمایش باشد و راست هم میگفتند در واقع که سالن نمایش بود و هنرپیشه هایش هم بعدأ شدند مجید معینی و تقی زشتی و جاوید میر داماد و چند نفر دیگر که به دستور سازمان ریش گذاشتند و شدند آخونداین مسجد.

 وقتی از مجید معینی بچه ها پرسیدند چرا ریش گذاشتی مگر پیشنماز در اسلام باید حتما ریش داشته باشد و مگر ریش ارزش است ؟ گفت سازمان به من گفته بگذار من میگذارم سازمان اگر به من بگه لخت در این مسجدبرقصم اینکار را میکنم (.یعنی همان دیدگاه فرقه ای) .

 اما ازاین مسجد پوشالی بگویم این مسجد در واقع یک سوله بود که به شکل مسجد در آمده بود  با مناره هایی از بشکه درست شده و کاملا یک بعدی برای فیلم و بازدید از جلو یک روز برای مراسمی ما از تبلیعات رفته بودیم آنجا نماز خواندیم کناردستی من که بگذارید نامش را نبرم وسط نماز حرف زد آخرنماز به او گفتم که نمازت باطل است گفت نه بابا این مسجد قلابی با این پیشنماز قلابی نمازگزارش هم باید قلابی باشد. چون این برادر هنوز در سازمان است و در تبلیغات برای اینکه او را وادار به نوشتن و موضع گیری نکنند اسمش را نبردم اما راست میگفت و باید در ادامه اش گفت این اسلام قلابی برای پولشویی نیاز به فطریه گرفتن  قلابی هم دارد   .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن زبل  |